داستان موفقیت دانش آموز کم‌بینا: حدیثه نبوی زاده رتبه 149 کنکور

داستان موفقیت دانش آموز کم‌بینا: حدیثه سادات نبوی زاده رتبه149 کنکور

داستان موفقیت دانش آموز کم‌بینا: حدیثه نبوی زاده رتبه 149 کنکور


رتبه 149 منطقه-رشته انسانی                                                                                         

حدیثه سادات نبوی زاده

از شیراز

(کم‌بینا)

دوازدهم

1 سال (39 آزمون)

 

داستان موفقیت دانش آموز کم‌بینا: حدیثه نبوی زاده رتبه 149 کنکور


گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور

"حافظ"


اواخر بهار و اوایل گرمای خرداد بود که من را در بیمارستان شهرستان‌مان توی بغل مامان گذاشتند. دختر وسط خانواده. البته من کلاس اول را که تمام کردم، خانه‌مان را انداختیم روی کولمان و رفتیم شیراز. شهری که پاساژ داشت، گرم بود و مدرسه‌‌هایی داشت که آدم‌ را به یک جا می‌رساند.  

گذشت تا زندگی رسید به آنجایش که باید سر جلسه‌ای می‌نشستم و با مداد نرم پررنگی دایره‌های توخالی را پر می‌کردم‌. سر جلسه آنقدر دنیا دور سرم می‌چرخید که یکهو سرم را روی میز گذاشتم و ده دقیقه‌ای به خواب رفتم. بعد که چشمم را باز کردم بدون اینکه ذره‌ای خودم را از تک و تا بیندازم دایره‌‌ها را پر کردم. خواب سر جلسه‌ام نقل مجلس شده‌ بود. البته بعدها قبولی‌ام. کعبه‌ی آمال انسانی‌ها، حداقل من و دوستانم در آغوشم بود. مدرسه‌ی دکتر مسیح محیط‌زاده یا همان فرهنگ خودمان. روز نتایج سرم را از پنجره بیرون کردم تا شاید بال دربیاورم و پرواز کنم.

ماه اول که کارنامه‌ها را دادند، همه کارنامه داشتند جز من. پدرم هنوز آنقدر از ته دل احساس نمی‌کرد که نیازی به کارنامه دارم. رتبه‌ی دو به بعد هم سر و کله‌‌شان پیدا شده‌ بود. از یک خبری نبود که بالاخره راضی شدند به خودم بدهند. البته دیگر ماه‌های بعد و حتی سال‌های بعد دیگر نشد که بشود. نوزده‌ و نیم‌هایم بیست نمی‌شد. همیشه ته صف خیلی خوب‌ها بودم. 

بالاخره رسیدم به کنکور. تیر شده‌ بود و دیگر وقتش بود کتاب‌ها را از زیر تخت و کمد بیرون بیاوریم. نهایی‌ها تمام شده‌ بود و چندتایی امتحان داخلی مانده‌ بود که یک موشک همه چیز را از هم پاشید. می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. هفته‌ی اول مشاوره‌ی تحصیلی‌ام برنامه‌ام اینطور چیده‌ شد: استراحت تا روشن شدن تکلیف. اما این جنگ برای ما کنکوری‌های 4۰۵ نبود. هرکس پکیج مهیج خود را دارد. برای همین زود رخت بست و من ۲۰ تیر اولین گزارشم را تاریخ زدم. پارت اول کتاب و هایلایترهای رنگی را روی میز می‌گذاشتم و پشت آن درس می‌خواندم. به نیم ساعت نکشیده کتاب وسط پذیرایی بود و یک مداد مشکی کوتاه شده از تراش زیاد. سکوت اتاق دیوانه‌ام می‌کرد. تابستان با تمام رکوردهایش، بدون آزمون و چند درصد بالا و پایین گذشت و باز هم بوی ماه مهر. انگار همه‌ی تسلطم را از من گرفته‌ بودند و دیگر همه چیز از اراده‌ی من خارج بود‌. ظهر که از مدرسه می‌آمدم، مثل فرو ریختن یک آدمک شنی هزارتکه می‌شدم و باید خودم را به تخت می‌رساندم. در مدرسه هم بچه‌ها از آزمون‌هایشان می‌گفتند، درصدهای صد و نودشان و جای اسمشان در رتبه برتر‌های قلمچی. راستش من از اینکه وقتی شنبه‌ی بعد آزمون شود و هیچ حرفی برای گفتن نداشته‌ باشم می‌ترسیدم. اواسط آبان بود و هر دایره‌ی کوچکی که رنگ می‌کردم، می‌رفت می‌نشست کنار آزمون‌های بچه‌هایی که از تابستان درست و خطایشان از زیر چشمشان رد می‌شد و رگ خواب آزمون‌ها دستشان بود.

 

دیگر یک روز دل را به دریا زدم و با یک قطعه عکس و نامه‌ی تخفیف که مدرسه قولش را داده بود رفتم و من هم یک کانونی شدم. صبح جمعه ۱۶ آبان پیتزای باقی‌مانده از دیشب را از یخچال گذاشتم بیرون. مداد کوچکم را برداشتم، پیتزا را توی دهانم گذاشتم و به مامان پیام دادم که من رفتم. آنها شهرستان بودند و من تنها، برای آزمون شیراز مانده بودم. سر جلسه صندلی‌ام که اسمم را رویش زده‌ بودند، راست دست بود و مثل همیشه باید یکی را پیدا می‌کردم که برچسب را تحت نظارت خودشان جا‌به‌جا کنند. روی صندلی که نشستم، ریاضی را، طوری که حتی خوارزمی هم انکار شود، نادیده گرفتمش. ریاضی را هنوز شروع نکرده بودم و فکرش همیشه مرا می‌بلعید.از آزمون که بیرون زدم، از دم مدرسه تا مترو که بیست دقیقه‌ای بود را پیاده آمدم. من هم بالاخره می‌توانستم در گپ زنگ تفریح بچه‌ها از آزمون جمعه حرف بزنم و حرفی برای گفتن داشته باشم. آنقدر راه رفته بودم که به خانه که رسیدم، دیگر دوازده شده بود و می‌شد نتیجه را دید. من در کارنامه‌ام هم صفر داشتم و هم ۱۰۰. همه چیز میان زمین و آسمان بود اما مثل خواب‌هایم از آزمون هم نبود. تراز آمد و اندازه‌ی یک بند انگشت از ۶۰۰۰ بیشتر بود. تراز ۶۰۰۰ میان ده یازده نفری که جلوی کلاس می‌نشستیم اعتبار بود. اصلا مهم نبود که چند غلط داشتم و چند درست‌‌ یا رتبه‌ام آنقدرها چنگی به دل نمی‌زد، اما برای من ۶۰۰۰ داشت و آن‌، برای ساختن یک جمعه‌ی طلایی کافی بود. دیگر کم کم توانسته‌ بودم دستم را روی زانوهایم بگذارم و بعد از مدرسه هم می‌توانستم کتاب را باز کنم. تراز قلمچی‌ام هر جمعه یکی دو تا صدتا بالا می‌رفت و یقین آرام داشت در قلبم ماندگار می‌شد. گاهی مثل یک فیلم عروسی که همه دارند در آن شام‌شان را می‌خورند و خوشحالند که ناگهان نوار گیر می‌کند و دیگر خبری از رقصیدن مهمان‌ها نیست. اواسط آذر، برای من نوار زندگی گیر کرد.

یک اتفاق، میانه‌ی تست‌های تاریخ مرا به بیمارستان کشاند و سوگ هم خودش را به اتاقم راه داد. دو روز نتوانستم به مدرسه بروم و از اولین غیبت‌هایم بود. روزها به ساعت زل می‌زدم و زنگ‌های مدرسه را می‌شمردم. نمی‌توانستم از خانه بیرون بروم یا هوایی به سرم بخورد. کسی، تکه‌ای از قلبم را کمی سوراخ کرده‌ بود و امید ذره ذره از آن بیرون می‌ریخت. چهار پنج روز مانده بود تا آزمون. نمی‌دانم آن روزها چه در سرم می‌گذشت که عصر روز اول این حبس چندروزه بودجه‌ی این هفته را جلویم گذاشتم و بدون هیچ رمقی با چشم دنبال نوشته‌های کتاب بودم‌. اگر کسی با غبطه می‌گفت چقدر قوی هستم آن‌قدرها دست روی شانه‌ی خودم نمی‌گذاشتم که یعنی گل کاشته‌ای. ترحم هم چندان برایم کمرشکن نبود‌. خلاصه آن آزمون رسید و رتبه‌ی یک شهر را به پیشانی‌ام چسباند. نمی‌توانم بگویم که در سختی، شکوفایی است اما هنوز آن لحظه‌ای که تمام سلول‌هایم توانستن را فریاد می‌زد، در حافظه‌‌ام رنگ دارد. 

من اما هیچ وقت باور نمی‌کردم این تازه اولش است. حتی وقتی ۹ اسفند از سربالایی مدرسه با دوستم پایین می‌رفتیم و به او می‌گفتم که باید خودمان را برای روزهای سخت‌تر آماده کنیم. به خانه که رسیدم کتاب‌هایم را زمین گذاشتم و یک لحظه قلبم خالی شد‌. از اینکه قرار نیست دیگر کوله‌ام را روی دوشم بیاندازم. روز اول جنگ که نتوانستم لای کتاب را باز کنم. انگار موشک‌ها میان کتاب‌ها بودند. اما فردایش، شش صبح فرودگاه نزدیک خانه‌مان را زدند و همگی از خواب پریدیم. چشمانم که باز و بسته می‌شد و دود به آسمان آبی و صاف شیراز دهان‌کجی می‌کرد. چشمانم دیگر گرم نمی‌شد و خواب با همان انفجار اول دود شد. کمی این پهلو و آن پهلو شدم و دیدم خوابم نمی‌برد. دیگر دیدم حیف ساعت شیش است که هدر برود. بگذار نگاهی به کتاب‌هایم بیاندازم. چند دقیقه‌ی اولش خوب بود که دیدم یک جای بدنم درد می‌کند و اگر اخبار را چک نکنم، درد امانم را می‌بُرد. اخبار زمان را بی‌رحمانه می‌جوید و من نمی‌توانستم خودم را آرام کنم. خودم را باخته بودم. میان اخبار جورواجور چند دقیقه‌ای درس می‌خواندم. اگر این دقیقه‌ها را به هم می‌بافتی، پنج شش ساعت‌ هم نمی‌شد. اشک‌های زیادی ریخته‌شد و شب‌های بی پایانی سحر شد. بعد از جنگ، دیگر داشتم پاهایم را روی زمین می‌کشیدم و هرروز فکر می‌کردم فردایش همه‌چیز را رها می‌کنم. یک روز یاد دوستم، که خانه‌شان کوچه رو‌به‌رویمان بود، افتادم که چقدر ما پارک محله‌مان را با هم وجب کرده بودیم و حالا من و او در یک جاده تنهایی می‌رویم. به‌ او پیام دادم که بیا برویم دوری بزنیم. همین یک پیام سه ماه من را از آن شب‌های سیاه پایانی به شروع وسوسه‌انگیز ادامه رساند. 

در تمام این مسیر مثل یک قایق کاغذی بودم که تلاش می‌کرد هر طور که شده خودش را به ساحل امن برساند هرچند خسته و آسیب‌دیده اما بالاخره برسد و رسیدن چقدر شیرین بود.