جايگاهي که در آن هستي، يعني دانشجوي رشتهي پزشکي دانشگاه تهران، براي تو چه معنايي دارد؟
سال دوم دبيرستان که در آزمونهاي کانون شرکت ميکردم تصميم گرفتم که بزرگترين هدف را انتخاب کنم. ميدانستم که بزرگترين هدف باعث ميشود که برنامه داشته باشم و درس بخوانم. بزرگترين آرزويي که داشتم تحصيل در دانشگاه تهران و پزشک شدن بود. از همان سال دوم دبيرستان با برنامه درس خواندم. الگوي من هميشه برادرم بود. وقتي دوم دبيرستان بودم او کنکور داشت و با داشتن برنامه نتيجه گرفت. اين ديدگاه در خانوادهي ما به وجود آمد که برادرم چون در آزمونهاي برنامهاي شرکت ميکرد و با برنامه پيش ميرفت، نتيجه گرفت. من هم با چنين ذهنيتي به برنامهي راهبردي اعتماد کردم. ميتوانم بگويم که کل زندگي من و خانوادهام با برنامهريزي پيش ميرفت. در حال حاضر برادر کوچکترم سوم دبيرستان است و او هم در آزمونهاي برنامهاي شرکت ميکند. اين خانوادهام بود که راه را به من نشان داد. من از گوش کردن به حرفهاي خانوادهام ضرر نکردم.
از سال سوم راهنمايي بيوقفه در آزمونهاي برنامهاي شرکت کردي؟
بله فقط سال سوم دبيرستان وقفهاي پيش آمد که بعداً خيلي پشيمان شدم به طوري که حتي تا همين امروز هم اين پشيماني ادامه دارد. اما بعد از آن، کار را دوباره به صورت جدي شروع کردم. آن اوايل سردرگم بودم ولي برنامهي راهبردي راه را به من نشان داد و اين من بودم که بايد راه را طي ميکردم. تا جايي که خودم را ميشناسم، در طي کردن راه موفق بودم. مهم اين بود که من اعتماد داشتم که آزمونهاي برنامهاي راه درست را به من نشان ميدهد و نتيجهي اعتمادم را هم گرفتم.
چهطور توانستي بين برنامهي مدرسه و برنامهي آزمونها هماهنگي ايجاد کني؟
هم مدرسهي ما و هم چند مدرسهي ديگر در همدان، برنامهي راهبردي را خيلي قبول داشتند؛ يعني اگر ما آزمون داشتيم، دبير سعي ميکرد تا ما را به همان مبحث برساند.
سال اول دبيرستان، دورهاي است که بچهها سر انتخاب رشته ترديد ميکنند. آيا اين ترديد در تو هم به وجود آمد؟
برادر بزرگم رياضي خوانده بود، برادر کوچکم نيز رياضي ميخواند، مادرم هم رياضي خوانده است؛ اما پدرم تجربي خوانده و دکتراي فيزيولوژي دارد. من دوست داشتم راه پدرم را بروم. به همين دليل بدون ترديد، رشتهي تجربي را انتخاب کردم. من دوست داشتم جاي پدرم باشم. هدفم اين است که وقتي پزشک شدم جزء هيئت علمي دانشگاه باشم و تدريس کنم. هميشه به کار پدرم علاقهمند بودم. وقتي پدرم را ميديدم انگيزهي تلاش پيدا ميکردم. مادرم بيشتر پيگير کار آزمونهايم بود و پدرم مرا با رشتهي پزشکي آشنا کرد؛ به اين صورت که مرا به دانشگاه و بخشهاي بيمارستان ميبرد. نقش مادرم هم در موفقيتم زياد بود اما انگيزهي اصلي را از پدرم گرفتم. پدرم به صورت غير مستقيم بر کارهايم نظارت داشت و کاري به رتبهام نداشت که حتماً تکرقمي بشود. فقط دوست داشت پزشک بشوم. برادرم هم بعد از هر آزمون زنگ ميزد و از آزمونم ميپرسيد و اگر مشکلي داشتم سعي ميکرد کمکم کند.
زيستشناسي، پايهي رشتهي تجربي است. براي عميق شدن و بهتر شدن در اين زمينه چهکار کردي؟
به نظر من بايد به زيستشناسي طور ديگري نگاه کرد. خواندن درس زيست، دو جنبه دارد: يکي جنبهي کنکوري است که همه، آن را مهم ميدانند. البته همهي درسها مهم هستند ولي تأثير زيست زيادتر است. جنبهي ديگر هم که مد نظر من بود اين بود که اگر ميخواستم پزشک خوبي بشوم بايد در اين درس قوي باشم و اين تسلط در دانشگاه هم کمکم ميکند. مثلاً در يکي از کلاسهاي جنينشناسي حس ميکردم آموختههاي دبيرستان به کمکم آمدهاند. من در اولين آزموني که سال سوم دبيرستان شرکت کردم، رتبهام 9 شد به دليل اينکه زيست را خيلي خوب خوانده بودم. من از آزمونها ياد گرفتم که زيست را چهطور بخوانم. هر بار که شيوهي درس خواندنم را تغيير ميدادم باز چيزهايي ميديدم که برايم جديد بود. چون مباحث درس زيستشناسي هر سال جديد ميشود اگر بخواهيم فقط به سؤالات سالهاي قبل اکتفا کنيم، نتيجه نميگيريم. سؤالات آزمونها طوري بود که همه نوع تيپي را پوشش ميداد. به نظر من اگر کسي ميخواهد به تستهاي کنکور خوب جواب بدهد بايد بتواند به تستهاي آزمونها خوب جواب بدهد. سؤالات کنکور، خارج از اين تستها نيست.
به دوران طلايي نزديک ميشويم. تو در اين دوران چهکار کردي؟
بچهها در نيمسال دوم احساس ميکنند که برنامهي راهبردي به کندي پيش ميرود. حتي خود من هم اعتقاد داشتم يک ماه براي جمعبندي فرصت کمي است. با اين حال با برنامهي آزمونها پيش رفتم و متوجه شدم که فرصت يک ماه، مناسب بود. دو تا از بهترين آزمونهايم مربوط به دوران طلايي بود.
تعادل، اساس کيفيت است. آيا تو به آن اعتقاد داري؟
من کارنامههاي کنکور را بررسي کردم و ميخواستم بدانم اگر يک درس را بالا و يک درس را پايين بزنم چه اتفاقي ميافتد. متوجه شدم کسي که درصدهايش تعادل دارد رتبهي بهتري گرفته است. مثلاً کسي که درصدهايش تقريباً 70 بود رتبهي 50 منطقه شده بود ولي کسي که در کارنامهاش 2 تا درصد 90 هم داشت 3000 شده بود. من از تابستان پيشدانشگاهي تصميم گرفتم متعادل بخوانم.
اين که گفتي دو سال آخر را با لذت درس خواندي چه دليلي داشت؟
احساس ميکردم هرچه بيشتر ميخوانم بيشتر به هدفم نزديک ميشوم. تنها انگيزهام هدفم بود.
حتي اگر در آزمونها نتيجه نميگرفتي باز هم لذت ميبردي؟
در اين جور مواقع دو نوع احساس داشتم. يک احساس، موقتي بود و ناراحت ميشدم که البته طبيعي بود. احساس ديگر اين بود که انگيزهام بيشتر ميشد و تصميم ميگرفتم براي جبران کمکاري هفتهي گذشته، هفتهي بعد را بيشتر بخوانم. به نظرم اين افتها گاهي طبيعي است.
شرکت در آزمونها يک نوع تکرار است. کنکور هم يک نوع تکرار است. به نظرت ميتوان به اين تکرار به عنوان يک نقطهي قوت نگاه کرد؟
يادم است که در کنکور 89 سؤالي آمده بود که دقيقاً مثال حلشدهي کتاب درسي بود. من به طور ميانگين هر کتاب تستي را که داشتم 15 بار کار کرده بودم و سؤالها را حفظ بودم. در کنکور هم دقيقاً همان سؤالها آمده بود. بررسي کردم که هر سال در درس رياضي، فيزيک و شيمي از 30 تا سؤال، 29 سؤال آن تکراري است. مشکل آن يکي دو سؤال را هم ميتوان از طريق کلاسور ارزيابي برطرف کرد. مطلب جالبي در مجلهي آزمون خواندم که نوشته بود: براي هر آزمون، 200 سؤال تهيه ميشود و دانشآموزان، 20 آزمون دارند. با اين حساب تعداد سؤالات، 4000 سؤال ميشود. بنابراين امکان ندارد در کنکور سؤالي بيايد که جزء اينها نباشد. انواع تيپهاي سؤال در آزمونها هست؛ مثلاً مبحث الکتريسيتهي ساکن، 5 نوع تيپ دارد و اين 5 نوع تيپ در آزمونها هم ميآيد. کار ما اين است که بتوانيم بهترين تيپ سؤال را در کلاسور ارزيابي تشخيص بدهيم.
براي کارايي بهتر کلاسور ارزيابي، اشتباهات خودت را چهطور طبقهبندي ميکردي؟
من هر سؤالي که غلط جواب ميدادم، علامتگذاري ميکردم و علت اشتباهم را بالاي آن مينوشتم. دقيقاً کاري را ميکردم که در کتاب اشتباهات متداول رواج داشت. اين کتاب به نظر من استثنايي است. متأسفانه من يک ماه آخر با آن آشنا شدم. يک کتاب تخصصي است. اين کتاب ميتواند اشتباهات را کاهش بدهد. به نظر من فرق بچهها با هم سر جلسهي کنکور ميزان دقت آنهاست.
بچههايي مثل تو مشکل عدم دقت ندارند و بايد مراقب باشند که دچار عدم تمرکز نشوند.
خيليها فکر ميکنند تمرکز يک چيز شخصي است و حالت رواني دارد. اين عقيده درست است اما ميتوان عدم تمرکز را اصلاح کرد. به نظرم يک راه براي افزايش تمرکز، کار کردن تستهاي آسان است. بعضي از بچهها تمرين تستهاي آسان را براي کنکور مفيد نميدانند؛ ولي تستهاي آسان، پيشنياز تستهاي دشوار است. بيشترِ بچهها به اين موضوع توجه نميکنند و خودشان را با تستهاي تأليفي و سخت، دچار بحران و عدم تمرکز ميکنند.
چهطور ميتوان هم مستقل کار کرد و هم با برنامهي راهبردي منطبق بود؟ اين پارادوکس را چگونه حل کردي؟
مستقل بودن من، در طول برنامه بود و شخصيت من با برنامهي راهبردي تعريف شده بود. من برنامهي راهبردي را هضم کرده بودم و آن را براي خودم دروني کرده بودم. تلاش کردم خودم را در طول برنامه قرار بدهم. حتي يک بار هم برخلاف برنامهي راهبردي عمل نکردم. خانوادهام مرا با برنامهي راهبردي ميشناختند.
زنگهاي ورزش، ورزش ميکردي يا درس ميخواندي؟
ورزش ميکردم. ما در سال پيشدانشگاهي يک گروه دوستي داشتيم و بدون اينکه حسادت کنيم، از هم الگو ميگرفتيم. هميشه با هم بوديم. 12 نفر از گروهمان، دندانپزشکي قبول شدند، 3 نفر هم رتبهي زير 100 آوردند. به نظرم علتش اين بود که تکبعدي نبوديم.
فضاي دانشگاه و دوستيهايش هم به همين صورت است؟
به لطف مجلهي آزمون همهي ما همديگر را در دانشگاه ميشناسيم و فضاي دوستانهي خوبي به وجود آمده است. هنوز هم تفريح و درس خواندنمان با هم است.
ده سال ديگر کجايي؟
به اميد خدا دوست دارم جراحي عمومي بخوانم. دورهي فوق تخصص جراحي قلب، خيلي طولاني است ولي عشق به رشتهي پزشکي، سختي را هموار ميکند. بچههاي سر کلاس دلشان به دو چيز گرم است؛ يکي عشق خدمت به مردم، يکي هم تحصيل در دانشگاه تهران.
سال دوم دبيرستان که در آزمونهاي کانون شرکت ميکردم تصميم گرفتم که بزرگترين هدف را انتخاب کنم. ميدانستم که بزرگترين هدف باعث ميشود که برنامه داشته باشم و درس بخوانم. بزرگترين آرزويي که داشتم تحصيل در دانشگاه تهران و پزشک شدن بود. از همان سال دوم دبيرستان با برنامه درس خواندم. الگوي من هميشه برادرم بود. وقتي دوم دبيرستان بودم او کنکور داشت و با داشتن برنامه نتيجه گرفت. اين ديدگاه در خانوادهي ما به وجود آمد که برادرم چون در آزمونهاي برنامهاي شرکت ميکرد و با برنامه پيش ميرفت، نتيجه گرفت. من هم با چنين ذهنيتي به برنامهي راهبردي اعتماد کردم. ميتوانم بگويم که کل زندگي من و خانوادهام با برنامهريزي پيش ميرفت. در حال حاضر برادر کوچکترم سوم دبيرستان است و او هم در آزمونهاي برنامهاي شرکت ميکند. اين خانوادهام بود که راه را به من نشان داد. من از گوش کردن به حرفهاي خانوادهام ضرر نکردم.
از سال سوم راهنمايي بيوقفه در آزمونهاي برنامهاي شرکت کردي؟
بله فقط سال سوم دبيرستان وقفهاي پيش آمد که بعداً خيلي پشيمان شدم به طوري که حتي تا همين امروز هم اين پشيماني ادامه دارد. اما بعد از آن، کار را دوباره به صورت جدي شروع کردم. آن اوايل سردرگم بودم ولي برنامهي راهبردي راه را به من نشان داد و اين من بودم که بايد راه را طي ميکردم. تا جايي که خودم را ميشناسم، در طي کردن راه موفق بودم. مهم اين بود که من اعتماد داشتم که آزمونهاي برنامهاي راه درست را به من نشان ميدهد و نتيجهي اعتمادم را هم گرفتم.
چهطور توانستي بين برنامهي مدرسه و برنامهي آزمونها هماهنگي ايجاد کني؟
هم مدرسهي ما و هم چند مدرسهي ديگر در همدان، برنامهي راهبردي را خيلي قبول داشتند؛ يعني اگر ما آزمون داشتيم، دبير سعي ميکرد تا ما را به همان مبحث برساند.
سال اول دبيرستان، دورهاي است که بچهها سر انتخاب رشته ترديد ميکنند. آيا اين ترديد در تو هم به وجود آمد؟
برادر بزرگم رياضي خوانده بود، برادر کوچکم نيز رياضي ميخواند، مادرم هم رياضي خوانده است؛ اما پدرم تجربي خوانده و دکتراي فيزيولوژي دارد. من دوست داشتم راه پدرم را بروم. به همين دليل بدون ترديد، رشتهي تجربي را انتخاب کردم. من دوست داشتم جاي پدرم باشم. هدفم اين است که وقتي پزشک شدم جزء هيئت علمي دانشگاه باشم و تدريس کنم. هميشه به کار پدرم علاقهمند بودم. وقتي پدرم را ميديدم انگيزهي تلاش پيدا ميکردم. مادرم بيشتر پيگير کار آزمونهايم بود و پدرم مرا با رشتهي پزشکي آشنا کرد؛ به اين صورت که مرا به دانشگاه و بخشهاي بيمارستان ميبرد. نقش مادرم هم در موفقيتم زياد بود اما انگيزهي اصلي را از پدرم گرفتم. پدرم به صورت غير مستقيم بر کارهايم نظارت داشت و کاري به رتبهام نداشت که حتماً تکرقمي بشود. فقط دوست داشت پزشک بشوم. برادرم هم بعد از هر آزمون زنگ ميزد و از آزمونم ميپرسيد و اگر مشکلي داشتم سعي ميکرد کمکم کند.
زيستشناسي، پايهي رشتهي تجربي است. براي عميق شدن و بهتر شدن در اين زمينه چهکار کردي؟
به نظر من بايد به زيستشناسي طور ديگري نگاه کرد. خواندن درس زيست، دو جنبه دارد: يکي جنبهي کنکوري است که همه، آن را مهم ميدانند. البته همهي درسها مهم هستند ولي تأثير زيست زيادتر است. جنبهي ديگر هم که مد نظر من بود اين بود که اگر ميخواستم پزشک خوبي بشوم بايد در اين درس قوي باشم و اين تسلط در دانشگاه هم کمکم ميکند. مثلاً در يکي از کلاسهاي جنينشناسي حس ميکردم آموختههاي دبيرستان به کمکم آمدهاند. من در اولين آزموني که سال سوم دبيرستان شرکت کردم، رتبهام 9 شد به دليل اينکه زيست را خيلي خوب خوانده بودم. من از آزمونها ياد گرفتم که زيست را چهطور بخوانم. هر بار که شيوهي درس خواندنم را تغيير ميدادم باز چيزهايي ميديدم که برايم جديد بود. چون مباحث درس زيستشناسي هر سال جديد ميشود اگر بخواهيم فقط به سؤالات سالهاي قبل اکتفا کنيم، نتيجه نميگيريم. سؤالات آزمونها طوري بود که همه نوع تيپي را پوشش ميداد. به نظر من اگر کسي ميخواهد به تستهاي کنکور خوب جواب بدهد بايد بتواند به تستهاي آزمونها خوب جواب بدهد. سؤالات کنکور، خارج از اين تستها نيست.
به دوران طلايي نزديک ميشويم. تو در اين دوران چهکار کردي؟
بچهها در نيمسال دوم احساس ميکنند که برنامهي راهبردي به کندي پيش ميرود. حتي خود من هم اعتقاد داشتم يک ماه براي جمعبندي فرصت کمي است. با اين حال با برنامهي آزمونها پيش رفتم و متوجه شدم که فرصت يک ماه، مناسب بود. دو تا از بهترين آزمونهايم مربوط به دوران طلايي بود.
تعادل، اساس کيفيت است. آيا تو به آن اعتقاد داري؟
من کارنامههاي کنکور را بررسي کردم و ميخواستم بدانم اگر يک درس را بالا و يک درس را پايين بزنم چه اتفاقي ميافتد. متوجه شدم کسي که درصدهايش تعادل دارد رتبهي بهتري گرفته است. مثلاً کسي که درصدهايش تقريباً 70 بود رتبهي 50 منطقه شده بود ولي کسي که در کارنامهاش 2 تا درصد 90 هم داشت 3000 شده بود. من از تابستان پيشدانشگاهي تصميم گرفتم متعادل بخوانم.
اين که گفتي دو سال آخر را با لذت درس خواندي چه دليلي داشت؟
احساس ميکردم هرچه بيشتر ميخوانم بيشتر به هدفم نزديک ميشوم. تنها انگيزهام هدفم بود.
حتي اگر در آزمونها نتيجه نميگرفتي باز هم لذت ميبردي؟
در اين جور مواقع دو نوع احساس داشتم. يک احساس، موقتي بود و ناراحت ميشدم که البته طبيعي بود. احساس ديگر اين بود که انگيزهام بيشتر ميشد و تصميم ميگرفتم براي جبران کمکاري هفتهي گذشته، هفتهي بعد را بيشتر بخوانم. به نظرم اين افتها گاهي طبيعي است.
شرکت در آزمونها يک نوع تکرار است. کنکور هم يک نوع تکرار است. به نظرت ميتوان به اين تکرار به عنوان يک نقطهي قوت نگاه کرد؟
يادم است که در کنکور 89 سؤالي آمده بود که دقيقاً مثال حلشدهي کتاب درسي بود. من به طور ميانگين هر کتاب تستي را که داشتم 15 بار کار کرده بودم و سؤالها را حفظ بودم. در کنکور هم دقيقاً همان سؤالها آمده بود. بررسي کردم که هر سال در درس رياضي، فيزيک و شيمي از 30 تا سؤال، 29 سؤال آن تکراري است. مشکل آن يکي دو سؤال را هم ميتوان از طريق کلاسور ارزيابي برطرف کرد. مطلب جالبي در مجلهي آزمون خواندم که نوشته بود: براي هر آزمون، 200 سؤال تهيه ميشود و دانشآموزان، 20 آزمون دارند. با اين حساب تعداد سؤالات، 4000 سؤال ميشود. بنابراين امکان ندارد در کنکور سؤالي بيايد که جزء اينها نباشد. انواع تيپهاي سؤال در آزمونها هست؛ مثلاً مبحث الکتريسيتهي ساکن، 5 نوع تيپ دارد و اين 5 نوع تيپ در آزمونها هم ميآيد. کار ما اين است که بتوانيم بهترين تيپ سؤال را در کلاسور ارزيابي تشخيص بدهيم.
براي کارايي بهتر کلاسور ارزيابي، اشتباهات خودت را چهطور طبقهبندي ميکردي؟
من هر سؤالي که غلط جواب ميدادم، علامتگذاري ميکردم و علت اشتباهم را بالاي آن مينوشتم. دقيقاً کاري را ميکردم که در کتاب اشتباهات متداول رواج داشت. اين کتاب به نظر من استثنايي است. متأسفانه من يک ماه آخر با آن آشنا شدم. يک کتاب تخصصي است. اين کتاب ميتواند اشتباهات را کاهش بدهد. به نظر من فرق بچهها با هم سر جلسهي کنکور ميزان دقت آنهاست.
بچههايي مثل تو مشکل عدم دقت ندارند و بايد مراقب باشند که دچار عدم تمرکز نشوند.
خيليها فکر ميکنند تمرکز يک چيز شخصي است و حالت رواني دارد. اين عقيده درست است اما ميتوان عدم تمرکز را اصلاح کرد. به نظرم يک راه براي افزايش تمرکز، کار کردن تستهاي آسان است. بعضي از بچهها تمرين تستهاي آسان را براي کنکور مفيد نميدانند؛ ولي تستهاي آسان، پيشنياز تستهاي دشوار است. بيشترِ بچهها به اين موضوع توجه نميکنند و خودشان را با تستهاي تأليفي و سخت، دچار بحران و عدم تمرکز ميکنند.
چهطور ميتوان هم مستقل کار کرد و هم با برنامهي راهبردي منطبق بود؟ اين پارادوکس را چگونه حل کردي؟
مستقل بودن من، در طول برنامه بود و شخصيت من با برنامهي راهبردي تعريف شده بود. من برنامهي راهبردي را هضم کرده بودم و آن را براي خودم دروني کرده بودم. تلاش کردم خودم را در طول برنامه قرار بدهم. حتي يک بار هم برخلاف برنامهي راهبردي عمل نکردم. خانوادهام مرا با برنامهي راهبردي ميشناختند.
زنگهاي ورزش، ورزش ميکردي يا درس ميخواندي؟
ورزش ميکردم. ما در سال پيشدانشگاهي يک گروه دوستي داشتيم و بدون اينکه حسادت کنيم، از هم الگو ميگرفتيم. هميشه با هم بوديم. 12 نفر از گروهمان، دندانپزشکي قبول شدند، 3 نفر هم رتبهي زير 100 آوردند. به نظرم علتش اين بود که تکبعدي نبوديم.
فضاي دانشگاه و دوستيهايش هم به همين صورت است؟
به لطف مجلهي آزمون همهي ما همديگر را در دانشگاه ميشناسيم و فضاي دوستانهي خوبي به وجود آمده است. هنوز هم تفريح و درس خواندنمان با هم است.
ده سال ديگر کجايي؟
به اميد خدا دوست دارم جراحي عمومي بخوانم. دورهي فوق تخصص جراحي قلب، خيلي طولاني است ولي عشق به رشتهي پزشکي، سختي را هموار ميکند. بچههاي سر کلاس دلشان به دو چيز گرم است؛ يکي عشق خدمت به مردم، يکي هم تحصيل در دانشگاه تهران.
