داستان ضرب‌المثل هر چه خوار آید روزی به کار آید

یکی بود، یکی نبود، روزی آدم ....

داستان ضرب‌المثل هر چه خوار آید روزی به کار آید

هر چيز که خوار آيد، يک روز به کار آيد

 

يکي بود، يکي نبود، روزي آدم فهميده و دنيا ديده اي با پسرش راه افتاد تا به سفر دور و درازي برود. آن ها وسيله اي نداشتند. اين بود که پياده سفرشان را شروع کردند. هنوز مقدار زيادي از محل زندگي شان دور نشده بودند که در جاده، نعل اسبي پيدا کردند.

مرد به پسرش گفت: «نعل را بردار، شايد در طول سفر به دردمان بخورد

 

پسر گفت: «ما که اسب نداريم. اين نعل به چه دردمان مي خورد؛» و راه افتاد و رفت. اما پدر با خودش گفت: «لنگه کفش کهنه در بيابان نعمت است.» و خم شد و نعل را از روي زمين برداشت و به پسر هم چيزي نگفت.

آن دو در سر راه خود به روستايي آباد رسيدند. پدر به کارگاه نعلبندي رفت. نعل را به نعلبند فروخت و با پول آن کمي گيلاس خريد آن را توي پارچه اي پيچيد و در کوله بارش گذاشت. پسر که رفته بود استراحت بکند، متوجه کارهاي پدر نشد.

 

بعد از کمي استراحت دوباره راه افتادند. راه خسته کننده اي بود، هوا هم بيش از حد گرم بود هر وقت تشنه شان مي شد، از آبي که همراه داشتند مي نوشيدند. اما گرماي زياد هوا باعث شد آبي که همراه داشتند زود تمام شود. در راه، پسر و پدر به اين طرف و آن طرف سر زدند تا شايد آبي پيدا کنند، اما بي فايده بود. نااميد به راه خود ادامه دادند. پدر تشنه بود، اما پسر که بيشتر از او براي يافتن آب به اين در و آن در زده بود، تشنه تر شده بود. ناگهان پسر ايستاد و به پدر گفت: « خيلي تشنه ام، آب هم نداريم، جوي آبي هم اين دور و بر نيست. کم مانده از تشنگي هلاک شوم

 

پدر گفت: «فاصله ي زيادي با مقصد نداريم. به راهت ادامه بده»

اما پسر تشنه تر از آن بود که بتواند قدم از قدم بردارد.

پدر که ديد پسرش ديگر رمقي براي رفتن ندارد. کوله بارش را باز کرد و دانه اي گيلاس روي زمين انداخت. پسر از ديدن گيلاس خوشحال شد. خم شد و آن را از روي زمين برداشت و خورد طعم شيرين گيلاس و آب آن، دهان خشک شده ي او را کمي تر کرد. چند قدم ديگر که رفتند، پدر گيلاس ديگري روي زمين انداخت.

 

پسر باز هم خم شد و گيلاس را برداشت و خورد. پسر که از خوردن گيلاس ها لذت مي برد، به پدر گفت: «ما که گيلاس نداشتيم. اين ها را از کجا آورده ايد؟»

 

پدر جواب داد: «بعداً مي فهمي.» و يک دانه گيلاس هم خودش خورد گيلاس ها به پدر و پسر نيرو داد و آن دو توانستند بقيه ي راه را هم طي کنند وقتي داشتند به مقصد مي رسيدند، گيلاس ها هم تمام شد.

پسر از پدرش پرسيد: « نمي خواهيد بگوييد که اين گيلاس ها را از کجا آورده ايد؟»

پدر گفت: «تو حاضر نشدي براي برداشتن نعلي که ممکن بود به دردمان بخورد خم شوي و آن را از روي زمين برداري. اما براي برداشتن گيلاس، هفت بار روي زمين خم شدي. من اين گيلاس ها را با پولي که از فروش همان نعل کهنه به دست آوردم، خريدم حالا حتماً فهميده اي هر چيز که خوار آيد، يک روز به کار آيد

از آن به بعد، وقتي کسي به چيز کم ارزشي بر مي خورد که ممکن است بعدها به کارش بيايد، مي گويد: « هر چيز که خوار آيد، يک روز به کار آيدبعد هم آن را بر مي دارد.

 

منبع :

اعظم حاجی زاده
ارسال شده توسط : اعظم حاجی زاده
Menu