حتماً تا حالا پیش آمده که فکر کنی کاش از اول سال بهتر میخواندی و میتوانستی جایگاه بهتری داشته باشی؛ فکری که وقتی به سرت میزند حسرت میخوری که کاش امروز 19 مهر بود، نه 19 آذر. وقتی به تقویم نگاه میکنی دلت هری میریزد و فقط خدا خدا میکنی که نقطهی عطفی که امروز تعیین کردی بتواند آخریاش باشد و برای تغییر پاسخگویت باشد؛ اما روال این تراژدی گاهی ماهها میگذرد و کم کم باعث افول عملکردت میشود تا دیگر قید همه چیز از جمله آزمون و کل امسال را میزنی و به سال بعد فکر میکنی تا بتوانی به آرزوهای قشنگت برسی.
این همان لبهی پرتگاه و نقطهی سقوط خیلیهاست که به جای پذیرفتن مسئولیت و دست به کار شدن برای ایجاد تغییرات، شانه خالی میکنند و درجا میزنند.
با خودت هر روز مرور میکنـی که چون 5 ماه از سال گذشته و فقط کمتر از 7 ماه مانده نمیتوانی به نتیجهی دلخواهت برسی و خودت را قانع میکنی که تو خاص و متفاوت هستی و هدفت باعث میشود که یک سال دیگر پشت کنکور بمانی، ولی حقیقت این است که نهتنها از الان تا پایان سال کاری نمیکنی بلکه تلنگری هم که باید ناشی از درس نخواندن باشد با این توجیه از بین میرود و فرد مسئولیتپذیری را رها میکند و به گمان اینکه 12 ماه تمام وقت دارد که بخواند هر لحظه حال خودش را با یک قرص مسکن موقت تسکین میدهد. این دیگر به تو بستگی دارد که از الان آستینهایت را بالا بزنی و عزمت را جزم کنی؛ نه به کنکور فکر کنی و نه به نتیجه؛ فقط و فقط خودت باشی و دلت گرم باشد که تغییری که منتظرش بودی اتفاق افتاده و چیزی بهتر از این نیست که هر شب با آرامش سرت را روی بالش بگذاری و از خودت راضی باشی.
به یاد کلام بزرگی که میگفت:
آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است.
آنکه امروزش را درنمییابد، هزار سال هم به کارش نمیآید.
