ادب پارسی / چشمه و سنگ

صدایش را صاف کرد و با احترام فراوان به سنگ گفت: «ای سنگ جوانمرد! لطف کن و به من راه بده تا رد شوم؛ چون این‌جا پشت شما گیر کرده‌ام.»

ادب پارسی / چشمه و سنگ

به نام خالق گل‌های عالم                              خدای باد و باغ و برگ و آدم




روزی چشمه‌ای از کوهسار جدا شد. از این‌که می‌دید حاصل آب شدن برف‌های سپید کوه است، شاد و سرخوش بود. پر از شور و هیجان در حالی که آوازهای دلپذیر می‌خواند، از بالای کوه جاری شد. مسیر پرپیچ‌وخم کوه را می‌پیمود و از تابش نور طلایی‌رنگ خورشید لذت می‌برد. چشمه تصمیم داشت از بالای کوه راه بیفتد و مناظر زیبا را تماشا کند و به پای درختان برسد و گل‌های رنگارنگ را سیراب کند. او از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید و مسیر را طی می‌کرد.

ناگهان احساس کرد نمی‌تواند حرکت کند. هر چه سعی کرد دید قدرت حرکت ندارد. کمی دور و برش را نگاه کرد و اطرافش را زیر نظر گرفت. وقتی با دقت چپ و راست خود را بررسی کرد، دید سنگ بزرگی سرِ راهش قرار گرفته است.

 صدایش را صاف کرد و با احترام فراوان به سنگ گفت: «ای سنگ جوانمرد! لطف کن و به من راه بده تا رد شوم؛ چون این‌جا پشت شما گیر کرده‌ام.»

سنگ بزرگ که نامهربان و سرسخت بود، سیلی محکمی به گوش چشمه زد و با خشم و فریاد گفت: «آهای چشمه‌ی بی‌ارزش! من در مقابل سیل هم که زور زیادی دارد، تکان نمی‌خورم. تو چه کسی هستی که من به تو راه بدهم؟ برو دنبال کارت! نمی‌شود از این‌‌جا عبور کنی.»

سنگ که صورتش از سیلی ناگهانی سنگ می‌سوخت، با ناراحتی گفت: «شما راه عبور را بسته‌اید. خواهش می‌کنم اجازه بدهید من از این‌جا بگذرم.»

سنگ این بار فریاد بلندتری کشید و گفت: «هرگز! هرگز اجازه نمی‌دهم» و رویش را از چشمه برگرداند.

چشمه از پاسخ سخت سنگ، ناامید نشد و شروع به کندن سنگ و خاک کوه کرد. ساعات طولانی کند و کند و کوشش کرد. هر بار که احساس خستگی می‌کرد به یاد گل‌های تشنه می‌افتاد و با انرژی بیش‌تری می‌کند؛ تا این‌که موفق شد در سنگ سخت راه عبوری ایجاد کند. چشمه‌ی پرتلاش، خسته اما شادمان راه عبورش را ساخت و در مقابل چشمان متعجب سنگ بی‌‌رحم از بالای کوهسار سرازیر شد و به راه خود ادامه داد.1

پاورقی:

1. بازنویسی شعری از ملک‌الشعرای بهار

مطالب مرتبط

Menu