زمانی یک معلم را مشاهده کردم که برای آموزش مطالب هندسه و محاسبه مساحت ناحیههای مختلف به دانشآموزش کمک میکرد. آن دانشآموز پس از آنکه چند بار مسیرهای اشتباه را طی کرد، در نهایت موفق شد تا سطح روی یک میز را محاسبه کند. اما مشکل آن بود که مدتی بعد، همان دانشآموز برای محاسبه مساحت یک زمین فوتبال به مشکل برخورد. واضح است که در ذهن او، تفاوت بسیاری بین مساحت یک میز و مساحت زمین فوتبال وجود داشت. او نمیتوانست شباهت چشمگیر آنها را مشاهده کند. واقعا چرا درک مفاهیم انتزاعی (مانند محاسبه مساحت) تا این حد دشوار است و پس از درک هم، به کار بردن آن در شرایط دیگر به راحتی امکانپذیر نیست؟
برای پاسخ دادن به این مشکل، باید این موضوع را به خاطر داشته باشیم که هدف مدرسه، آموزش مفاهیم انتزاعی است. مدرسه به دنبال آن است که دانشآموزان بتوانند مفاهیم آموختنی خود را در محیط خارج از مدرسه و در زندگی روزمره هم به کار بگیرند. اما مشکل آنجا است که ذهن نمیتواند به راحتی با مفاهیم انتزاعی ارتباط برقرار کند. ذهن ترجیح میدهد که با مفاهیم ملموس و روشن سر و کار داشته باشد. به همین دلیل است که با مواجهه با مسائل انتزاعی (مانند یک فرمول فیزیک) خواستار مثالی عملی میشویم تا به ما در درک بهتر آن کمک کند.
به طور کلی برای آنکه در مواجهه با مسائل و مفاهیم انتزاعی بهتر عمل کنیم، باید این اصل شناختی را در ذهن داشته باشیم: «ما چیزهای جدید را در صورتی میتوانیم درک کنیم که آنها را در زمینه چیزهایی قرار دهیم که هماکنون میدانیم. بیشتر دانستهها ما را هم موارد ملموس و روشن تشکیل میدهند.»
با این وجود و در صورتی هم که مثالهای آشنایی برای افراد ارائه شود، باز هم درک ایدههای انتزاعی کار آسانی نیست. کاربرد آنها در شرایط جدید هم به همان اندازه دشوار است. مطمئنترین راه برای کمک به دانشآموزان برای فهم یک موضوع انتزاعی آن است که آنها را با انواع مختلفی از آن موضوع روبهرو کنیم. به عنوان مثال اگر در حال آموزش محاسبه مساحت هستیم، باید مسائل مختلفی درباره سطح میز، زمین فوتبال، پاکت نامه، درب و ... ارائه دهیم. در این صورت، آنها به تدریج نسبت به موضوع آگاهی بیشتری یافته و کاربردهای مختلف آن را هم فرا میگیرند.
منبع: کتاب Why Don't Students Like School?
مترجم: مهدی نیکوئی
