داستان‌های مشهور دنیا:بچّه ‌موش و فیل

در زمان‌های قدیم بچّه موشی بود که یک آینه داشت. این آینه، جادویی بود. هر کس به این آینه نگاه می‌کرد، خودش را بزرگ و قدرتمند می‌دید.

داستان‌های مشهور دنیا:بچّه ‌موش و فیل

داستان‌هاي مشهور دنيا 

بچّه ‌موش و فيل

در زمان‌هاي قديم بچّه موشي بود که يک آينه داشت. اين آينه، جادويي بود. هر کس به اين آينه نگاه مي‌کرد، خودش را بزرگ و قدرتمند مي‌ديد. بچّه‌ موش هميشه به آينه‌ي جادويي خود نگاه مي‌کرد و با خودش فکر مي‌کرد هيچ حيواني در دنيا نمي‌تواند به اندازه‌ي او، بزرگ و قدرتمند باشد. بچّه موش با بچّه موش‌هاي ديگر بازي نمي‌کرد ، حرف نمي‌زد، هميشه در گوشه‌ايي مي‌نشست و مغرورانه دمش را نوازش مي‌کرد، با پاهايش زمين را چنگ مي‌زد و بعد گوشش را به زمين مي‌چسباند تا ببيند زمين از قدرت پاهاي او مي‌لرزد يا نه. او هرگز به فکرش هم نمي‌رسيد که ممکن است حيوانات بزرگ‌تر و قوي‌تري از او در دنيا وجود داشته باشند. خلاصه، موش کوچولوي قصّه‌ي ما، خيلي مغرور بود... 

 
 
 

يک بار خانم خاله موش که پير و باتجربه بود، به او گفت:خواهر زاده‌ي عزيزم،‌ کمي احتياط کن، همه مي‌دانند که تو خيلي مغروري و خودت را از همه‌ي حيوانات قوي‌تر مي‌داني. يادت باشد فيل از حرف‌هاي تو، اصلاً خوشش نمي‌آيد.

بچّه موش گفت: کدوم فيل؟ فيل چيه؟ او را اين‌جا بياور تا حسابش را برسم...

خانم خاله موش با نيشخند به بچّه موش گفت:
فيل بزرگ‌ترين حيوان دنياست. هيچ حيواني را نمي‌تواني پيدا کني که از او نترسد.
بچّه موش گفت: نه، اين‌طور نيست، يک فيل نمي‌تواند از من قويتر باشد... اين را گفت و رفت تا فيل را پيدا کند.

او ميان جنگل به يک مارمولک سبز برخورد کرد و پرسيد: بگو ببينم تو فيل هستي؟
مارمولک گفت: نه، من يک مارمولکم؛ پيدا کردن فيل به چه درد تو مي‌خورد؟
بچّه موش با عصبانيّت فرياد زد که: دعا کن تو فيل نيستي و الاّ الان تو را مي‌زدم!!! قيافه‌ي بچّه موش براي مارمولک سبز، آن‌قدر خنده‌دار بود که او نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد. بچّه موش عصباني شد و براي اين‌که قدرت خودش را به مارمولک نشان دهد، پايش را به زمين کوبيد؛ يک دفعه به‌طور اتّفاقي رعد و برق شد؛‌ مارمولک سبز ترسيد و زود خودش را زير سنگ‌ها پنهان کرد؛ او فکر کرد اين صداي رعد و برق را بچّه موش به‌راه انداخته است.
بچّه موش در حالي‌که از آن‌جا دور مي‌شد، گفت: من چه‌قدر قدرتمندم...

او رفت و رفت تا به يک سوسک رسيد و از او پرسيد: آهاي، تو فيل هستي؟
سوسک در حالي که زبانش گرفته بود گفت، نه، من فيل نيستم. من يک سوسکم.
بچّه موش با همان حالت مغرورانه گفت: پس خوش شانسي که فيل نيستي و الاّ استخوان‌هايت را خُرد مي‌کردم!!!
سوسک وقتي اين حرف‌ها را شنيد، خنده‌اش گرفت. در اين حال بچّه موش پايش را به زمين کوبيد تا سوسک را بترساند. امّا اين‌بار رعد و برق نشد. بچّه موش با خودش فکر کرد حتماً زمين خيس است و صدا نمي‌کند؛ پس به راهش ادامه داد، تا اين‌که به انتهاي جنگل رسيد. در آن‌جا حيواني را ديد که به اندازه‌ي کوه بود، پاهايش به اندازه‌ي تنه‌ي درخت بود و دو دم داشت که يکي در جلو و بلند و ديگري در پشت و کوتاه بود.
بچّه موش باز هم مغرورانه و با صداي بلند گفت: تو فيل هستي؟
فيل به اطراف نگاه کرد و هيچ‌کس را نديد. بچّه موش از روي يک سنگ بزرگ بالا رفت، فيل به سنگ خيره شد و بالاخره بچّه‌موش را ديد و گفت: بلي، من فيل هستم.

 
 
 

بچّه موش در حالي که پايش را به زمين مي‌کوبيد، فرياد زد: من خيلي قدرتمندم؛ تو چرا از من نمي‌ترسي؟ اين بار دوباره ابرها شروع به غرش کردند و رعد و برق شد.
حرف‌هاي بچّه موش حتّي باعث نشد فيل بخندد. او به آرامي آبي با خرطومش جمع کرد و به روي بچّه موش ريخت. در يک چشم به هم زدن چيزي نمانده بود بچّّه موش غرق شود!!! بچّه موش هيچ فکر نمي‌کرد در مبارزه با فيل، اين‌طور رسوا شود. او در حالي که خيسِ آب بود، راهي خانه شد. حالا ديگر مي‌دانست که در دنيا، حيوانات زيادي هستند که از او قدرتمندترند. بچّه موش از آن موقع تا به حال ديگر به خودش مغرور نمي‌شود و به قدرت خودش افتخار نمي‌کند و ديگر به آينه‌ي جادويي نگاه نمي‌کند.

 

بازنويسي: آنا ودودي- نغمه پويان‌جم

 

آنا ودودی
ارسال شده توسط : آنا ودودی
Menu