او با تومور مغزی می‌جنگد، اما رویای فردایش را می‌سازد

امروز در کنار قهرمانی نشسته ایم که با وجود همهٔ سختیها، درس خواندن و مبارزه را کنار نگذاشته است. حسین احدی، دانش آموز پایهٔ ششم و عضو خانوادهٔ قلمچی، که با بیماری تومور مغزی مبارزه میکند.

او با تومور مغزی می‌جنگد، اما رویای فردایش را می‌سازد

نام ونام خانوادگی : حسین احدی خواه

پایه : ششم 

شهرواستان: یاسوج - کهگیلویه وبویراحمد 

شغل پدر: آزاد 

شغل مادر: خانه دار

چندسال کانونی:3 سال( دوم -سوم-ششم)

مصاحبه گر: فتانه صادقی 


مصاحبه با حسین احدی، قهرمان کوچولو

 

"امروز در کنار قهرمانی نشسته ایم که با وجود همهٔ سختیها، درس خواندن و مبارزه را کنار نگذاشته است. حسین احدی، دانش آموز پایهٔ ششم و عضو خانوادهٔ قلمچی، که با بیماری تومور مغزی مبارزه میکند. حسین عزیز، خیلی خوش آمدی."





 او با تومور مغزی می‌جنگد، اما رویای فردایش را می‌سازد

 

 

حسین جان، خودت را برای دوستانت معرفی کن. چند سال داری و در چه مدرسهای درس میخوانی؟ من حسین احدی هستم، متولد 1391/9/5 ، کلاس ششم دبستان از سرزمین زیبای کهگیلویه و بویراحمد، و فرزند اول یک خانواده چهار نفره هستم. و من سال اول دبستان را به دلیل شرایط ی که داشتم به صورت غیرحضوری و توسط عموی مادرم  آموزش دیدم و سال های دوم تا چهارم دبستان را در مدرسه ابن سینا، و پنجم و ششم دبستان را در مدرسه ی شاهد درس میخوانم.

 

  1. از علایقت برامون بگو. چه کارهایی دوست داری انجام بدی؟ چه رؤیاها و آرزوهایی در سر داری؟ من به قرآن خواندن خیلی علاقه دارم و زمانی که مادرم برایم قرآن میخواند با اشتیاق به صدای مادرم گوش میدهم، و به شنا و تیراندازی هم علاقه دارم که البته تابستان به کلاس شنا رفتم، ولی هنوز موفق به ثبت نام در کلاس تیراندازی نشدم که دوست دارم در آینده هم این ورزش را یاد بگیرم. بکی از آرزو های من این است که در آینده مهندس نفت بشم و بتونم خیلی کار های مهمی انجام دهم.

 

 

اسم بیماری که باهاش مبارزه میکنی چیه؟ و از چه زمانی متوجه این بیماری شدی؟ من وقتی پیش دبستانی بودم به بیماری مدولو بلستوما (تومور مغزی) دچار شدم، اون موقع ها در  یه بازه ی من خیلی سردرد داشتم و رفتم پیش پزشک و بعد از یه سری معاینات پزشکی متوجه شدم که بیمار هستم، البته اوایل پدر و مادر اجازه ندادن من متوجه این بیماری شوم و من بعد از عمل متوجه شدم.

 

 

  1. روزهای معمولی تو چطور میگذره؟ بین خانه، بیمارستان و مدرسه چطور برنامه ریزی میکنی؟ من ساعت 6:00 صبح بیدار میشم  و با پدر و مادر و خواهر کوچیکم صبحانه میخورم و دارو هامو استفاده میکنم و آماده میشم که به مدرسه برم و ساعت 13:30 ظهر که از مدرسه به خونه میرسم بعد از این که ناهار میخورم یکم استراحت میکنم و بعد درس هامو میخونم و تکالیفمو انجام میدم و سعی میکنم همیشه شبا خیلی زود بخوابم. و بعضی وقتا که برای چکاپ باید پیش پزشکم برم از مدرسه اجازه مرخصی میگرفتیم و تکالیفمو در ماشین انجام میدادم تا از برنامه هام عقب نیفتم. و همیشه این سال ها درس خواندنم برام  در اولویت بود و یه زمان هایی که من شیمی درمانی میشدم و نمیتونستم به صورت پیوسته در مدرسه حضور پیدا کنم مادرم در مطالعه و آموزشم بهم کمک میکرد و من همیشه از اون برای همه ی تلاشاش برای درس خواندنم سپاس گزارم.

 

  1. سختترین بخش مبارزه با این بیماری چیه؟ چه چیزهایی به تو انرژی و قدرت میده تا ادامه بدی؟ فرآیند شیمی درمانی برای من خیلی سخت و اذیت کننده بود، و خوشحالی و برق شادی که پدر و مادرم بعد از هر بار شیمی درمانی موفق در
  2.  چهره اشون به وجود می آمد به من انگیزه میداد که باید تلاش کنم و خیلی زود این بیماری را شکست بدهم تا همه ی رنج هایی که پدر و مادرم کشیدن رو یه روز بتوانم جبران کنم.

 


  1. چه کسانی بیشترین حمایت رو از تو دارند؟ (خانواده، دوستان، پزشکان و...) و نقش هرکدوم چیه؟ مسلماً پدر و مادر در همه ی شرایط کنارم بودن و بهم انرژی و انگیزه میدادن و دوستان و اطرافیان روز هایی که من در بیمارستان بستری بودم به عیادتم می آمدند و این خیلی برای من و هم برای پدر و مادرم خوشحال کننده بود که دیگران هم در کنارمون هستن و ما تنها نیستیم. و پزشکم هم در این راه خیلی حواسش به من بود و همیشه به من میگفت تو خیلی پسر قویی هستی.

 

 یه خاطرهای از این روزها که همیشه در ذهنت میمونه، برامون تعریف میکنی؟ (میتواند یک خاطرهٔ سخت یا یک خاطرهٔ زیبا و امیدبخش باشد) روز اولی که داییم اومد با من صحبت کرد و بهم گفت نظرت چیه قلمچی ثبت نامت کنیم و من پذیرفتم و وقتی برای اولین بار اومدم کانون قلمچی و خانم صادقی رو دیدم و ایشون به من گفتن پسرم تو خیلی پسر قوی و پرتلاشی هستی، میدونم که میتونی با همه چیزایی که الان داره ناراحتت میکنه مبارزه بکنی و آخر این راه تو پیروز میشی، پس همیشه درس بخون تا به هر چی که لیاقتش رو داری برسی و من اون روز، شب که خواستم بخوابم همش اون جمله داخل ذهنم بود و خیلی بهم امید و انگیزه داد.

 

 

  1. چرا با وجود همهٔ شرایط سخت، به درس خواندن ادامه میدی؟ درس خواندن چه حسی به تو میده؟ همین که میدونم با درس خوندنم میتونم در آینده برای کشورم افتخار آفرین باشم و خانواده و دوستانم و همه ی کسایی که دوست دارم رو خوشحال کنم، بهم انرژی و انگیزه میده که با همه ی توانم درس بخونم و تلاش کنم.


زمانی که به دلیل عوارض درمان یا بیماری، خستگی بر تو غلبه می‌کند، چگونه با عقب‌افتادگی درسی احتمالی کنار می‌آیی و انگیزه خود را حفظ می‌کنی؟ من گاهی اوقات بوده که به دلیل جلسات درمانی و حضور در شهر دیگر نمیتوانستم به صورت منظم در کلاس درسم حضور پیدا کنم، برای همین خیلی ناراحت میشدم، ولی همیشه مادرم به من میگفت نگران نباش خودم و دایی هات بهت کمک میکنیم و بهت درس میدیم و حتی گاهی اوقات عموی مادرم که خودشون معلم هم هستن میامدن خونه ی پدر بزرگم یا خونه ی خودمون و بهم آموزش میدادن و من عقب افتادگیام برطرف میشد



در بازه‌های زمانی که انرژی داری، روش مطالعه‌ات برای دروس ریاضی و فارسی چه تفاوتی دارد؟ از چه تکنیک‌هایی برای حفظ تمرکز و بازدهی بالا استفاده می‌کنی؟ من موقعی که درس میخونم برای درس ریاضی تمرین های کتاب و نمونه سوالات مختلف رو کار میکنم تا اون مبحث رو به خوبی یاد بگیرم، برای این که مطالب رو خوب به حافظه بسپرم از نمودار و جدول استفاده میکنم.

 

  1. چطور با برنامهٔ قلمچی آشنا شدی و چرا شرکت در آزمونهای برنامه ا ی رو انتخاب کردی؟ من کلاس دوم دبستان بودم که به پیشنهاد داییم، که خیلی دوسش دارم و اونم هر کاری برای خوشحالی من میکنه، در آزمون های قلمچی ثبت نام کردم و  هدفم این بود که بتونم بهتر درس بخونم و روز به روز پیشرفت داشته باشم در این مسیر، که خدا رو شکر تا الان موفق بودم.

 

 

  1. مدیریت زمان برات چطوره؟ چطور هم برای استراحت و درمان وقت میذاری، هم برای درس خواندن و آزمونهای قلمچی؟ من مادرم و پدرم خیلی بهم کمک میکنن و حتی روزهایی که درگیر مبارزه ی مستقیم با بیماریم بودم هم خانواده ام درس خواندن و آموزشم را جدی دنبال میکردن و هماهنگی خوبی برای انجام همه ی آن ها به وجود می آوردند. 

 

 کدوم درسها رو بیشتر دوست داری و در کدوم درسها قویتری؟ من درس های فارسی و علوم و قرآن و پیام های آسمانی را خیلی دوست دارم و در این درس ها هم خیلی قوی هستم. قسمت زمین پویا ی درس علوم، یکی از قسمت های مود علاقه ای من است و به شعر خوانی های معلمم هم خیلی علاقه مندم.


 

 

درس خواندن برایت در این شرایط، چه نقشی دارد؟ یک فرار از واقعیت است، یک سلاح برای مبارزه است، یا یک سکو برای پرتاب به آینده؟درس خوندن برای من هم یه سلاح برای مبارزه محسوب میشه و بهم خیلی انرژی میده که من دارم در کنار مبارزه ام با بیماری درس میخوانم و موفق میشوم و هم اینگونه آینده ام را میسازم و همه ی زحمات پدر و مادرم را جبران میکنم


چه کسی یا چه کسانی در زمینه درسی، مهم‌ترین نقش کمکی را برایت دارند؟ آنها دقیقاً چه کاری انجام می‌دهند که تو را جلو می‌برد؟ معلمانم در این سال ها خیلی به من محبت داشتن و من همیشه جز خوش شانس ترین ها بودم که معلمای خوبی نصیبم میشد و امسال معلم ششم آقای فرزادیان خیلی به من انگیزه و انرژی می دهند ومشاورم خانم بخشی وخانم صادقی در این زمینه به من کمک می کنند که من از همه ی آن ها سپاسگزارم که در آن شرایط سخت هوایم را داشتند.



آماده شدن برای امتحانات مدرسه با چالش‌هایی مثل سردرد، خستگی یا حواس‌پرتی حتماً متفاوت است. مهم‌ترین تغییری که در روش مرور و جمع‌بندی‌ات برای امتحان داده ای چیست؟ (مثلاً بیشتر تست می‌زنی؟ بیشتر می‌نویسی؟ با صدای بلند می‌خوانی؟)خوب من گاهی اوقات برای مطالعه به اتاقکی که در حیاط خانه مان ساخته شده و من اسمش را اتاق مطالعه ام گذاشتم میروم و در آنجا درس میخوانم، و زمانی که امتحان دارم در آنجا مطالبی را که خواندم برای خودم توضیح میدهم و مثل یک معلم برای وسایل داخل اتاق با صدای بلند درس میدهم و اینگونه همه ی چیزهایی را که قبلا مطالعه کردم دوباره برایم مرور میشوند، و گاهی اوقات هم در کنار تست هایی که کار میکنم مادرم هم از من سوال میپرسد و من به سوالات درسی پاسخ میدهم



آیا با معلمان یا مدیر مدرسه در مورد شرایط خاصت در حین امتحان صحبت کرده‌ای؟ اگر بله، آنها چه درک یا حمایتی نشان داده‌اند؟ (مثلاً در زمان یا مکان امتحان تغییری داده‌اند؟) بله مدرسه و معلمانم اگر گاهی اوقات مشکلی بود یا به خاطر جلسات درمانیم نمیتوانستم در امتحان آن روز شرکت کنم با من همکاری میکردند


  1. حسین جان، تو یک قهرمان واقعی هستی. پیام تو برای بقیهٔ بچه هایی که ممکنه شرایط سختی داشته باشن چیه؟ پیام من به بقیه بچه هایی که ممکنه مثل من در شرایط سختی مثل بیماری باشند اینه که من به عنوان برادر کوچک شما بهتون میگم که هیچ چیزی قوی تر از این نیست که بدونید شما با امید و انگیزه است که میتونید با همه چیز مقابله کنید و پیروز بشید، و هر موقع احساس ضعف کردید فقط کافیه به چشمای پدر و مادرتون و عزیزانتون نگاه کنید که چقدر منتظر روزی هستن که ببینن شما کاملا سلامتیتون رو بدست آوردید. پس سعی کنید که امید به زندگیتون رو از دست ندید.

 

  1. اگر روزی پزشکت بگه که کاملا خوب شدی، اولین کاری که میخواهی انجام بدی چیه؟ من آرزو داشتم به کربلا برم که خدا رو شکر وقتی چهارم دبستان بودم شرایط برام فراهم شد و تونستم با پدر و مادر به کربلا برم و همچنین دلم میخواد تا میتونم با خواهر کوچکم وقت بگذرونم چون وقتی من مریض شدم خواهرم یک ساله بود و به خاطر مراقبت های مادرم از من و پرتو درمانی ها، به مدت دو سال خاله ام از خواهرم مراقبت کرد و من دلم میخواد فقط وقتمو با خواهرم و خانواده ام بگذرونم. 

 

 

در پایان، اگر آرزویی داشته باشی که به کمک دیگران برآورده شود، آن آرزو چیست؟ من دوست دارم به دیدار مقام معظم رهبری بروم و ایشان را از نزدیک ببینم، و همین طور شفای کامل همه ی مریض ها را از صمیم قلبم آرزو میکنم.و همچنین من به خاطر پرتو درمانی هایی که داشتم صفحات رشدم صدمه دیدن و قدم رشد نکرد و یکی از آرزوهای بزرگم این است که قدم رشد کند و من بتوانم مثل همکلاسی هایم قد بلند شوم

 

 

"حسین جانم، از اینکه وقت گذاشتی و اینقدر صمیمانه با ما صحبت کردی بینهایت سپاسگزاریم . تو واقعاً یک ستارهٔ درخشان و الگویی برای همهٔ ما هستی. برایت آرزوی سلامتی، شادی و موفقیتهای روزافزون داریم.   قوی باش پسرخوبم !"


Menu