ادب پارسی / این‌جا و آن‌جا

اصلاً حیفم می‌آمد محکم و شق و رق1 راه بروم. دلم نمی‌خواست بنشینم. دوست داشتم فقط جلوی آینه بایستم و خودم را تماشا کنم.

ادب پارسی / این‌جا و آن‌جا

به نام آن که هستی نام از او یافت                             فلک جنبش، زمین آرام از او یافت



اصلاً حیفم می‌آمد محکم و شق و رق1 راه بروم. دلم نمی‌خواست بنشینم. دوست داشتم فقط جلوی آینه بایستم و خودم را تماشا کنم. چه‌قدر به من می‌آمد! چه‌قدر متناسب بود! عجب رنگ زنده و جذابی داشت! اصلاً مرا یک آدم دیگر کرده بود. لباس جدید را پوشیده بودم و نونوار و تازه می‌خواستم به جمع دوستان بپیوندم.

خلاف روزهای دیگر که می‌رفتم روی نیمکت آخر می‌نشستم تا کم‌تر توی چشم باشم، آن روز نیمکت اول را انتخاب کردم و نشستم. اولین اعتراض از صاحب نیمکت اول بود. بی‌احساس و خشک آمد و روبه‌رویم ایستاد و گفت: «جای ما را گرفته‌ای...» ترسیدم با او بلند صحبت کنم و لباسم کثیف شود. برای این‌که جوّ هم‌چنان آرام باشد و به لذت بردن از لباس نوی خود ادامه دهم، با ملایمت گفتم: «من ضمیرم... ج... ج... جهش کرده‌ام!» طرف که خیلی عصبانی شده بود، یقه‌ی پیراهن زیبایم را گرفت و مرا مثل پرِ کاه بلند کرد و سر دست نگه داشت. من آن بالا دست و پا می‌زدم و کمک می‌خواستم. او هم که عجز و لابه‌ی مرا دید، شروع کرد به چرخاندن من. دیگر لباس نو و زیبایم را از یاد برده بودم و به جانم فکر می‌کردم که به‌شدت در معرض خطر بود. سرعت چرخشم مدام بیش‌تر و بیش‌تر شد و با سرعت باورنکردنی رها شدم و محکم به دیوار خوردم و هراسان چشم باز کردم و دیدم از روی تخت‌خواب نقش زمین شده‌ام. چند روزی بود که  خود را در تمرین جهش ضمیر غرق کرده بودم. از جایم بلند شدم و رفتم سراغ تست‌های جهش ضمیر. نمی‌دانم حکمت این خواب بود یا تمرین‌های قبل از خواب که باعث شده بود از آن به بعد هر جهش ضمیری را به‌درستی بیابم.

گاهی ضمیر در جایگاه اصلی خود قرار نمی‌گیرد و جای دیگر می‌نشیند. به این جابه‌جایی ضمیر، پرش یا جهش ضمیر می‌گویند. در مثال زیر:

با محتسبم عیب مگویید که او نیز                             پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

ضمیر متصل «م» در جای اصلی خود نیست و باید مضافٌ‌الیه عیب باشد: عیبم را با محتسب نگویید.

ضمایر «َم، َت، َش، ِمان، ِتان، ِشان» متصل هستند و بیش‌تر، ضمایر«َم، َت، َش» پرش می‌کنند. در مثال‌های زیر نیز شاهد جابه‌جایی ضمیر هستیم:

این خِردِ خام به میخانه بر                            تا می ‌لعل آوردش خون به جوش

  • «تا می ‌لعل خونش را به جوش آورد.»

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم              بود کز نقش ایامم به دست افتد نگاری خوش

  • «از نقش ایام نگاری خوش به دستم افتد.»

سحر سرشک روانم سرِ خرابی داشت                گرم نه خون جگر می‌گرفت دامن چشم

  • «اگر خون جگر دامن چشمم را نمی‌گرفت.»

  • پاورقی:

  • 1. محکم و راست

مطالب مرتبط

Menu