حتی یک جلسه هم در آزمونها غیبت نکرد
لطفاً خودتان را معرفی کنید.
مادر: کارشناس مامایی هستم.
پدر: مدرک کارشناسی ادبیات نمایشی دارم.
چه شد که فاطمه رشتهی تجربی را انتخاب کرد؟
پدر: خودش که علاقه داشت و همسرم هم او را به این سمت سوق داد.
برای او چهکار کردهاید که اینقدر موفق است؟
مادر: فاطمه از کودکی مشخص بود که به یادگیری علاقه دارد. زود یاد میگرفت و اشتیاق زیادی به مطالعه داشت. سعی کردم قبل از رفتن به مدرسه، زیرساختهای یادگیری را برایش فراهم کنم؛ مثل خوبدیدن، خوبشنیدن، خوبتمرکزکردن. این کارها را با بازیها و آموزشهای ساده انجام میدادم. وقتی هم به مدرسه رفت، هیچوقت کنارش نمینشستم که به او درس بدهم. معتقد بودم او باید با معلمش پیش برود. فقط سعی میکرد مهارتهای دیگرش را رشد بدهم. مثلاً او را در کلاس موسیقی ثبتنام کردم. اعتقاد داشتم بچههایی که موسیقی یاد میگیرند، معمولاً تمرکز بهتری دارند و از شنوایی بهتری برخوردارند. در دوران دبستان به کلاس زبان رفت و استعداد خوبی هم در این زمینه داشت. از سوم دبستان سعی کردم او را با تستزنی آشنا کنم. مثلاً وقتی درس ریاضی را میخواند از او میخواستم از کتاب تست، حدود پنج تا تست بزند تا ترسش بریزد و فکر نکند چیز خاصی است. تستزنی برایش شده بود تفریح. فقط با همین تستزنیها توانست در آزمونهای علمی مدارس استان نفر اول شود. در دورهی راهنمایی تمام تمرکزم این بود که در هیچ درسی ضعف نداشته باشد. از او حمایت روحی میکردم و رابطهی دوستانهای با فاطمه داشتم. یکی از مشکلاتی که فاطمه داشت، برادر کوچکش بود. او دوست داشت فاطمه با او بازی کند. همسرم طبقهی بالای خانه را برای او آماده کرد که فاطمه بتواند با خیال راحت درس بخواند. همسرم دورادور کارهای فاطمه را نظارت میکرد و از من میپرسید و خیلی همکاری میکرد. مادرها معمولاً خیلی با بچهها صحبت میکنند؛ اما پدرها گاهی جملات کلیدی میگویند که خیلی اثرگذار است. گاهی حرفهای من روی او اثر نداشت و وقتی با پدرش صحبت میکرد با چند جملهی ساده، دوباره روحیهاش را به دست میآورد. فاطمه فکر میکرد پدرش زیاد به نتایج آزمونهای او توجه نمیکند. یک بار همسرم به من زنگ زد و از من پرسید فاطمه چهکار کرد. فاطمه که این حرف را شنید خیلی ذوق کرد و فهمید که برای پدرش هم مهم است.
پدر: به او همیشه تأکید میکردم که هر رتبهای بیاورد، مهم آن است که تلاش خود را کرده است.

از چه سالی به کانون آمد؟ آیا آزمونها برای شما هم اهمیت داشت؟
مادر: از دهم به کانون آمد. خودم او را تشویق کردم که در آزمونهای کانون شرکت کند تا در سال آخر، بدون فشار و نگرانی در کنکور شرکت کند. از تراز ۶۵۰۰ شروع کرد و به ۸۰۰۰ هم رسید. در این مدت، حتی یک جلسه هم غیبت نکرد. روزی حالش خیلی بد بود و از او خواستم در آزمون شرکت نکند. خودش گفت فرض میکنم امروز کنکور دادم و باید با هر شرایطی آزمون بدهم. برای تحلیل آزمون با او همکاری میکردم. به مسائل روحی و رفتاریاش هم توجه میکردم. تنها تفریح او تماشای فیلم و خواندن کتابهای غیردرسی بود و این مسائل هم توجه میکردم و اگر لازم بود به او یادآوری میکردم که دلیل افت او چه بوده است. یکی از درسهایی که با آن مشکل داشت، ادبیات بود. روشهای مختلف را بررسی کردیم و او هم در آزمونها امتحان کرد و بالاخره توانست خودش را به ثبات برساند.
مجلهی آزمون را میخواندید؟
مادر: یکی از چیزهایی که خیلی به ما کمک کرد، مجلهی آزمون بود. هم من و هم فاطمه آن را مطالعه میکردیم. روشها و نکتههایی که بچههای برتر و پدرها و مادرها و پشتیبانها و مدیران مدارس گفته بودند، هرکدام بهنوعی کمککننده بود. هر بار که میخواندیم، به نکتهی جدیدی میرسیدیم که به آن توجه نکرده بودیم و با خواندن آن، گره از کارمان گشوده میشد. مجله را میخواندیم و دربارهی مطالب آن، با هم صحبت میکردیم.


