با یک لیوان که نیمی از آن را پر از آب کرده بودم، وارد کلاس شدم. لیوان را روی میز گذاشتم. پس از حضور و غیاب به آن اشاره کرده و از دانشآموزان (که تعدادی از آنها تا آن زمان اصلاً مسئلهی لیوان توجهشان را جلب نکرده بود) خواستم تا نظرشان را در مورد لیوان بیان کنند.
با نظرات جالبی مواجه شدم. از ارتباطی که بعضیها میخواستند با درس آینده یعنی نظریهی اعداد برقرار کنند تا نظر بعضی از آنها که به مَثَل معروف «نیمهی پر لیوان را باید دید» اشاره میکرد.
منظور من هم همین مثل بود ولی به زبان امروزی که قبلاً با بچهها راجع به آن صحبت کرده بودم؛ یعنی این موضوع که به نقاط قوت خودتان توجه داشته باشید و سپس به دنبال دلایل رسیدن به این نقاط قوت باشید و آنها را مکتوب کنید.
از لابهلای این دلایل، روشهایی را استخراج کنید که میتوانید آنها را به درسهایی که هنوز در آنها به نقطهی قوت نرسیدهاید تعمیم دهید و پلی برای پیروزیهای بعدی خود بسازید. یادتان باشد «هر پیروزی راهی است برای رسیدن به پیروزیهای آینده». با این جمله و نوشتن آن روی تخته، درس را شروع کردم.
