سخنرانی ریچارد فاینمن در هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل

متنی که پیش رو دارید متن سخنرانی «ریچارد فاینمن» فیزیکدان نامی معاصر است که در هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال 1965 میلادی ایراد کرده است.



متنی که پیش رو دارید متن سخنرانی «ریچارد فاینمن»  فیزیکدان نامی معاصر است که در هنگام دریافت جایزه ی نوبل فیزیک در سال 1965 میلادی در میان جمعی از دانشمندان ایراد کرده است. فاینمن و همکارانش، «جولین شوینگر» از آمریکا و «سین ایتیروتومونگا» از ژاپن، به خاطر ایجاد اولین یگانگی موفقیت آمیزِ نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی موفق به دریافت این جایزه گشتند.

این نظریه که «الکترودینامیک کوانتومی (QED)» نام دارد، برحسب معیارهای امروزی در عرصه ی کوچکی سهم داشت و تنها برهم کنش های فوتون و الکترون را مورد بررسی قرار می داد (نیروهای هسته ای قوی و ضعیف و به طریق اولی گرانی را شامل نمی شد). اما این اکتشاف که پس از سال ها ناامیدی به ثمر رسید، اولین پیشرفت اساسی در زمینه ی یگانگی نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی بود.

فاینمن فیزیکدان شوخ طبعی بود و از شیرین کاری های او باز کردن در گاوصندوق ها بود که در این کار مهارت خارق العاده ای داشت! همچنین او به خاطر توانایی اش در انتقال مفاهیم پیچیده ی فیزیک به زبان ساده به دانشجویان مشهور است. وی در سخنرانی اش درباره ی این سؤال که «علم چیست؟» و حواشی آن صحبت می کند و سعی کرده است که ذات علم را توصیف کند.

متن سخنرانی :

خُب، به نظر شما علم چیست؟ عقل سلیم می گوید که شما معلم های علوم جواب این سؤال را خیلی خوب می دانید. اگر هم احیاناً جوابش را نمی دانید، در همه ی کتاب های راهنمای معلمِ کتاب های درسی درباره ی این مسئله به اندازه ی کافی بحث شده است. در این صورت، من چه می توانم بگویم؟

حالا که این طور است، دلم می خواهد برایتان تعریف کنم که چطور یاد گرفتم که علم چیست. چیزی را که برایتان تعریف می کنم ممکن است کمی بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعی که بچه بودم یاد گرفتم و از همان اول در خونم بود. شاید فکر کنید می خواهم بهتان یاد بدهم که چطور درس بدهید؛ من اصلا و ابدا چنین قصدی ندارم. فقط می خواهم با گفتن اینکه چطور آن را یاد گرفتم، به شما بگویم که علم چیست.

راستش را بخواهید، یاد دادنش کار پدرم بود و به زمانی برمی گردد که مادرم من را حامله بود! البته این حرف ها را بعداً شنیدم، چون آن موقع از صحبت هایشان بی خبر بودم! پدرم می گفت : «این بچه اگر بزرگ شود یک دانشمند درست و حسابی می شود!»

چطور این حرف درست از آب درآمد؟ او هیچ وقت به من نگفت که باید حتما یک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ یک تاجر بود، مدیر فروش در شرکتی که لباس های یک شکل تولید می کرد. ولی تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زیاد می خواند. موقعی که خیلی کوچک بودم و هنوز در صندلی بچه غذا می خوردم، بعد از شام پدرم با من بازی می کرد. او تعداد زیادی کاشی های ریزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روی هم می چیدم و این اجازه را داشتم که آخری را فشار بدهم تا ببینم چطوری همه چیز فرو می ریزد. خُب، تا اینجا اوضاع روبه راه بود. بعداً بازی ما پیشرفته تر شد. کاشی ها رنگارنگ بودند و این دفعه من باید یک کاشی سفید، دو کاشی آبی، یک کاشی سفید، دو کاشی آبی و همین طور تا آخر روی هم می چیدم. من دوست داشتم یک کاشی آبی بگذارم، اما نمی شد؛ حتماً باید دو تا می گذاشتم. حالا دیگر فکر کنم متوجه کلک پنهان این بازی شده اید : اول بچه را گرفتار بازی می کنید، بعد آرام آرام چیزهایی را که ارزش آموزشی دارند به او تزریق می کنید!

خُب، مادرم زن حساسی بود و متوجه این کوشش های موذیانه شد و گفت : «مل! لطفاً بگذار اگر بچۀ بیچاره دلش می خواهد کاشی آبی بگذارد.» پدرم هم می گفت : «نه! دلم می خواهد متوجه طرح ها بشود. این پایین ترین سطح ریاضی است که می توانم بهش یاد بدهم.»

اگر هدفم این بود که بهتان بگویم «ریاضی چیست؟»، تا حالا باید گرفته باشید : ریاضی پیدا کردن طرح هاست. آموزشِ او برایم خیلی مؤثر بود. اولین کسب موفقیت از این آموزش، موقعی بود که به مهد کودک رفتم. ما در مهد کودک چیزهایی را می بافتیم. به ما می گفتند کاغذهای رنگی را مثل نوارهای عمودی ببافیم و از بافتن آنها طرح هایی به دست بیاوریم. (الان دیگر از این کارها نمی کنند؛ می گویند برای بچه خیلی سخت است.) معلم مهد به قدری از کار من تعجب کرد که نامه ای به خانه فرستاد و اعلام کرد که این یک بچه ی استثنایی است، چون قبل از بافتن می تواند تجسم کند که طرحش چه شکلی می شود و بلد است طرح های پیچیده و شگفت انگیز درست کند! معلوم می شود که بازی کاشی برای من خیلی مؤثر بود.

حالا می