اصغر و روز آزمون (طنز آموزشی)

محمد هی این پا و آن پا می‌کرد و به ساعتش نگاه می‌کرد. هرازگاهی هم نگاهی به درِ حوزه می‌انداخت.

اصغر و روز آزمون (طنز آموزشی)

محمد هی این پا و آن پا می‌کرد و به ساعتش نگاه می‌کرد. هرازگاهی هم نگاهی به درِ حوزه می‌انداخت. زمان داشت به‌سرعت می‌گذشت. ساعت 5 دقیقه به 8 شده بود و اصغر هنوز نیامده بود.

محمد نگاهی به انتهای خیابان انداخت. از دور نقطه‌ی کوچکی دید که به‌سرعت در حال نزدیک شدن بود. دوست نداشت به دلیل تأخیر در آزمون در جایگاه متأخرین بنشیند و آزمون را با تأخیر شروع کند. او روی تراز این دفعه حساب کرده بود؛ اما اصغر هم دوستش بود و می‌خواست منتظرش بماند. آن ذره‌ی کوچک حالا تبدیل به ذره‌ی بزرگ شده بود که به‌سرعت باد به او نزدیک می‌شد. اصغر را شناخت. سریع فیگور آدم شاکی را به خودش گرفت. تا محمد آمد شکایت کند، اصغر گفت: «بدو برویم که دیر شد.»

محمد با نگاه غضب‌آلود به اصغر که مشغول تماشای در و دیوار بود، خیره شد. انگار نه انگار! اصغر که متوجه نگاه محمد شده بود گفت: «حالا مگر چه شده؟ ببین در چه کلاس خلوتی هستیم؟ ببین چه آرامشی داره!» و زد زیر خنده.

ساعت 8:15 دقیقه شده بود که پشتیبان آمد و برگه‌های نظرخواهی را داد. اصغر طبق معمول شروع به غر زدن کرد: «آقا نمی‌شود دفترچه‌ی آزمون را بدهید؟ زمان دارد می‌گذرد و وقت کم می‌آوریم!»

پشتیبان بدون توجه به غرهای اصغر، رو کرد به محمد و گفت: «آقا محمد! از شما انتظار نداشتم. همین الان یک ربع وقت کم می‌آوری.» اصغر که ناراحتی محمد را دید رو کرد به پشتیبان و گفت: «نمی‌شود حداقل بین بقیه‌ی بچه‌ها بنشینیم و آزمون بدهیم؟» پشتیبان گفت: «امکان ندارد! حدود 95 درصد از بچه‌ها زودتر آمدند. رفت‌وآمد شما باعث می‌شود نظم و تمرکز آن‌ها از بین برود» بعد از گفتن این جمله شروع کرد به جمع‌آوری دفاتر برنامه‌ریزی.

محمد پاسخ‌گویی را شروع کرد. هنوز سه دقیقه نگذشته بود که با صدای پیس پیس اصغر به خودش آمد. رو کرد به اصغر و گفت: «چه می‌گویی؟ چرا به سؤالات جواب نمی‌دهی؟» اصغر سریع گوشه‌ی پاسخ‌برگ را نشان داد. گزینه‌ی چهارِ تمام سؤالات را رج زده بود. محمد شاکی شد و گفت: «چرا به همه‌ی سؤالات شانسی جواب داده‌ای؟» اصغر برگشت و گفت: «بابا بی‌خیال! زیاد جدی نگیر!»

محمد ادامه داد: «سؤالات آزمون‌ها بررسی می‌شود و این طور که می‌گویی نیست. مثلاً سؤال 291 را گزینه‌ی 4 زده‌ای؛ یعنی پشتیبان به تو زنگ نزده است؟» اصغر سریع به پاسخ‌برگ نگاه کرد و گزینه‌ را پاک کرد. محمد ادامه داد: «سؤال 285 گفته شما مشاوره می‌خواهید یا نه؟ تو زدی گزینه‌ی 4 که اصلاً احتیاجی به مشاوره ندارم! دقیقاً سؤالات آزمون را هم با همین بی‌دقتی جواب می‌دهی. اصغرآقا! دوباره سؤالات را بخوان و تصحیح کن.» اصغر با بی‌میلی شروع به پاک کردن گزینه‌ها کرد.

محمد گرم حل سؤالات ریاضی بود که باز با صدای پیس پیس اصغر به خودش آمد. البته می‌دانیم که سر جلسه‌ی آزمون نمی‌شود این همه حرف زد؛ ولی شما فرض کنید این دفعه اتفاق افتاده است.

طوری که مراقب متوجه نشود رو کرد به اصغر و گفت: «باز چه شده؟» اصغر با بی‌میلی جواب داد: «من تمام کردم و پاسخ‌برگ را به محمد نشان داد. جرئت می‌شد گفت که فقط30 تست را جواب داده بود. محمد گفت: «بقیه را چرا جواب نداده‌ای؟»

اصغر: بلد نبودم.

محمد: قسمتی از سؤال‌های ریاضی را دیروز با هم کار کردیم. چرا به آن‌ها جواب ندادی؟

اصغر هاج و واج به دفترچه نگاه کرد و سریع گفت: «ای بابا! این صفحه را ندیدم» و سریع شروع به پاسخ دادن کرد.

تا انتهای آزمون، محمد از پیس پیس گفتن‌های اصغر کلافه شده بود. وقتی پایان آزمون را اعلام کردند نفس راحتی کشید و پاسخ‌برگ را تحویل پشتیبان داد. وقتی مشغول جمع‌آوری وسایل شد با صدای چانه‌زنی‌‌های اصغر به سمت او برگشت. پشتیبان پاسخ‌برگ اصغر را گرفته بود و اصغر اصرار می‌کرد که وقت بیش‌تری به او بدهد؛ ولی پشتیبان قبول نکرد و به جمع‌آوری سایر پاسخ‌برگ‌ها ادامه داد.

محمد رو به اصغر کرد و گفت: «مگر وقت زیاد نیاورده بودی؟ چرا پاسخ‌برگ را تحویل نمی‌دادی؟»

اصغر: آره! می‌خواستم زودتر بروم که نگذاشتند حوصله‌ام سر رفت. گفتم از اول دفترچه دوباره سؤالات را مرور کنم. بعضی از سؤالات را اصلاً ندیده بودم. تازه بعضی سؤال‌ها را هم تا آخر نخوانده بودم و حفظی جواب داده بودم. بدتر از همه عادت دارم درس به درس گزینه‌ها را وارد ‌کنم. گزینه‌ی اولین سؤال عربی را جابه‌جا زده بودم و همه‌ی گزینه‌ها تا آخر جابه‌جا شده بود. البته این آخری را در انتهای آزمون متوجه شدم که تا آمدم پاک کنم زمان آزمون تمام شده بود.

محمد: اشکالی ندارد. مهم این است که همین حالا متوجه این اشتباهات شدی و می‌توانی در آزمون‌های بعدی حواست را جمع کنی.

اصغر تا دید ممکن است موج نصیحت‌های محمد اوج بگیرد، سریع گفت: «خوب! نصیحت بس است! بلند شو برویم. چند ساعت بعد هی می‌خواهی زنگ بزنی تا برای گرفتن کارنامه برویم. حداقل زودتر برویم خانه که بتوانم استراحتی بکنم.

محمد: کجا؟ مگر برای کلاس رفع اشکال نمی‌مانی؟ من مبحثی از ریاضی را متوجه نشده‌ام و در آزمون هم نتوانستم به سؤال آن جواب بدهم. امروز پشتیبان می‌خواهد در کلاس رفع اشکال آن را توضیح دهد.

تا اصغر خواست چیزی بگوید، محمد گفت: «راستی! صبح چرا دیر کردی؟» اصغر خودش را به نشنیدن زد و سریع گفت: «راستی! محمد گفتی پشتیبان قرار است کدام مبحث را با ما کار کند؟» و به‌سرعت کنار محمد نشست.