کنکور 98

و سرانجام «کبری» تصمیمش را گرفت!

این همه سال گذشت و این همه ماجرا را پشت سر گذاشتیم تا سرانجام به اینجا رسیدیم...

و سرانجام  «کبری» تصمیمش را گرفت!

و سرانجام:

«كبري» تصميمش را گرفت!

«زاغك» فريبِ روباه را نخورد!

«چوپانِ دروغ‌گو » ديگر دروغ نگفت!                                 

«كوكب خانم» ميهمانانش را بدرقه كرد!

مردم به داد ِ«پطروس فداکار» رسيدند!

«دهقان فداكار» مسافران قطار را نجات داد!

مسافرتِ «خانواده‌ي آقاي هاشمي» به پايان رسيد!

و «حسنك» به خانه بازگشت!                    

                                                         

دوازده سال! دوازده سالِ تلخ و شيرين، سرشار از «باز آمد بويِ ماه مهر» و «بازي‌هايِ راه مدرسه»، پشتِ نيمكت فرسوده‌ي كلاس‌ها، بوي دوست‌داشتنيِ كيف و كتاب نو، حسرتِ دفتر صدبرگِ همکلاسی، شيطنتِ زنگ‌هاي تفريح، قهر و آشتي‌های شيرينِ كودكي، ذوقِ پيك نوروزي، استرسِ شب‌هاي امتحان، لذّت بي‌همتاي كارت صدآفرين و هورایِ شنيدنِ زنگ آخر!

اين همه سال گذشت و اين همه ماجرا را پشت سر گذاشتيم تا سرانجام به اينجا رسيديم...

از«بابا آب داد» شروع شد و حالا مي‌فهميم كه بابا چه كشيد تا « نان داد»!

از ديكته‌ی مادر شروع کردیم و حالا مي‌دانيم كه مادر چه شب‌ها که بر بالینمان صبح کرد تا فداکاری را هجی کند!

ممکن نبود و آسان نشد جز با همّتی که می‌طلبید و قلب‌هایی که به همرهی تپید!

و اکنون کنکور در پیش است و این مسیر طولانی، دشوار اما شیرین را سرانجامی نیکو سزاست...

مي‌دانم؛ كنكور يك پايان نيست و من پس از عبور از این مرحله، تازه از «بودن» در مسيرِ «شُدن» خواهم بود. اما به پشتوانه‌ي آن همه زحمتي كه كشيده‌ام و به جبرانِ اندکی از چروکیدگیِ دست‌هاي پدر و به تلافيِ گوشه‌ای از سپیدی موهای مادر، عهد می‌بندم روز كنكور، آرام، مطمئن و استوار باقي بمانم و از همين حالا يقين دارم كه موفق خواهم شد!

وای که چه دیدنی است لبخند رضایتِ پدر و چه قوّت بخش، آرامشِ چهره‌ی مادر از پسِ این ماجرا؛ که می‌فشارم دستانِ پدر را به‌گرمی و می‌نشانم بوسه‌ای بر گوشه‌ی چادر مادر...

بايد كه بشود و باور كنيد كه مي‌شود! من خدا را دارم؛ تا لبخندِ پيروزي چند گام بيشتر نمانده!

«اندكي صبر، سحر نزديك است...»

و سرانجام  «کبری» تصمیمش را گرفت!