چند دقیقه فرصت، اما ارزشمند

زنگ تفریح تمام شده بود و بچه‌ها به کلاس بازگشته بودند. معلم هنوز نیامده بود. صدای همهمه و شلوغی بچه‌ها تمام فضای کلاس را پر کرده بود.



زنگ تفریح تمام شده بود و بچه‌ها به کلاس بازگشته بودند. معلم هنوز نیامده بود. صدای همهمه و شلوغی بچه‌ها تمام فضای کلاس را پر کرده بود. هیچ کس سر جای خودش نبود. ناگهان دوستم علی توجه مرا به خودش جلب کرد. گوشه‌ای از کلاس نشسته بود و کتاب در دست مشغول مطالعه بود. کنجکاو شدم و نزدیکش رفتم. گفتم: «علی در این شلوغی چه می‌کنی؟»

به‌آرامی پاسخ داد: «به درسی که معلم زنگ گذشته تدریس کرده نگاه می‌کنم تا اگر اشکالی هم داشتم تا مدرسه تعطیل نشده از او بپرسم. معلم دیر کرده و من از این فرصت استفاده می‌کنم.»

خیلی تعجب کرده بودم و در این فکر بودم که حتماً علی با این کارها توانسته شاگرد زرنگ کلاس باشد.

پرسیدم: «علی به نظرت من هم می‌توانم؟»

گفت: «البته که می‌توانی. دفعه‌ی بعد با هم می‌خوانیم.»

غرق حیرت بودم که صدای معلم تکانم داد و به خود آمادم. کلاس شروع شده بود.

تصمیم گرفتم من نیز از فرصت‌هایی که پیش رو دارم نهایت استفاده را بکنم و در این مورد از علی کمک بگیرم. حالا خوشحالم که دوستی مثل علی دارم.