تن‌خور / ادب پارسی

ابتدای سال تحصیلی بود. هنوز در هفته‌های آغاز کار بودم و تا آن زمان سه برنامه‌ی مطالعاتی عوض کرده بودم.



          به نام خدایی که با تیره‌خاک                         برآمیخت این جوهر جان پاک1

 ابتدای سال تحصیلی بود. هنوز در هفته‌های آغاز کار بودم و تا آن زمان سه برنامه‌ی مطالعاتی عوض کرده بودم. اولی برنامه‌ی پسرخاله‌ام بود که رتبه‌ی دورقمی را در کنکور سال گذشته به دست آورده بود. او هر روز چهار ساعت ادبیات می‌خوانده و هر بار که می‌خواسته تاریخ‌ ادبیات و لغت بخواند، از اول کتاب شروع می‌کرده ‌است. برنامه‌ی توپی به نظر می‌رسید. یکی دو روز روی این برنامه پافشاری کردم؛ ولی بعد دیدم پس از مطالعه‌ی چهارساعته‌ی ادبیات، حوصله‌ی خواندن هیچ درس دیگری را ندارم.

با خودم گفتم حالا اول کار است. برنامه‌ام را عوض می‌کنم و تصمیم گرفتم روش نوه‌عمه‌ی عمویم را پیش بگیرم که مطالعه‌ی ادبیات را گذاشته بود برای اواخر اسفند. راستش را بخواهید دو سه آزمون که دادم و درصد ادبیاتم، صفر شد، ترس بَرَم داشت که نکند آن موقع هم نتوانم ادبیات بخوانم و همه‌ی مباحث را تمام کنم و این صفر، نتیجه‌ی کنکورم بشود. آخر من که مثل نوه‌عمه‌ی عمویم برگزیده‌‌ی المپیاد ادبی نبودم. این شد که برنامه‌ام را تغییر دادم و از شیوه‌‌ی مطالعه‌ی دخترعموی بزرگِ مادرم که 40 سال پیش کنکور داده و نفر سوم شده،‌ خیلی خوشم آمد. او از غروب تا نیمه‌شب ادبیات می‌خوانده و از نیمه‌شب تا صبح تست می‌زده و صبح تا شب می‌خوابیده است.

بعد از چند شب که این برنامه را اجرا کردم،‌ نمی‌دانم چه‌طور شد که کارم به دکتر و بیمارستان و سِرُم و دوا‌ و درمان کشید و مادرم مؤکداً ارتباط با دخترعمویش را برای من قدغن کرد.

فردای آن روز که رفیق شفیقم برای ملاقات به منزلمان آمده بود و من ماجرا را برایش شرح دادم و گفتم که تصمیم دارم از برنامه‌ی برادر کوچک‌تر همسایه‌ی دست راست محله‌ی قبلی‌مان استفاده کنم، دو تا از دوستانش را با خود آورده بود.

اولی- چشمم کف پایش2- بالای صد کیلو وزن داشت و پیراهن زیبایی بر تن کرده بود. دومی هم که هم‌سن و سال خودم بود،‌ به جرئت می‌توانم بگویم وزنش به چهل کیلوگرم هم نمی‌رسید. هیکلش را تصور کنید که عرضش به قاعده‌ی یک مداد باشد و طولش 180 سانتی‌متر! او هم لباس جالبی پوشیده بود. اول فکر کردم دوستم این دو نفر را آورده تا آرایه‌ی تضاد را به من یاد دهد. وقتی کنجکاوی مرا دید، گفت: «این‌ها را آورده‌ام که درباره‌ی لباسشان اظهار نظر کنی.» گفتم: «خیلی شیک‌پوش هستند.» گفت: «می‌خواهی لباسشان را بپوشی و بر تن خودت امتحان کنی، ببینی به تو می‌آید یا نه؟»

خنده‌ام گرفت. گفتم: «اگر لباس اولی را بپوشم که در آن گم می‌شوم؛ دومی هم که اصلاً حرفش را نزن. یک دست من هم در آن جا نمی‌گیرد.»

گفت: «این لباس‌ها مورد پسند توست ولی تن‌خور تو نیست. برنامه‌ی مطالعاتی دیگران هم همین است. شاید به نظر افسونگر و زیبا باشد، ولی مناسب تو نیست. تو باید با در نظر گرفتن توان و شرایط خودت برای مطالعه‌ی لغت، تاریخ ‌ادبیات، املا و دیگر مباحث ادبیات برنامه‌ریزی کنی.»

گفتم: «پس چرا این همه با آدم‌های موفق مصاحبه می‌کنند و آن‌ها را به ما نشان می‌دهند و می‌گویند از این‌ها یاد بگیرید؟ هان؟... چرا؟...»

گفت: «بله، شنیدن تجربیات دیگران بسیار مفید است و افراد موفق هم می‌توانند الگوی ما باشند ولی باید تشخیص دهیم که کدام روش برای ما بهتر است و جواب می‌دهد.»

در تمام عمرم این‌قدر قانع نشده بودم. برگه‌ای برداشتم و تصمیم گرفتم یک برنامه‌ی عملی و واقعی برای خودم طراحی کنم.

پاورقی:

1. سلمان ساوجی

2. این جمله را برای دفع چشم‌زخم به کار می‌برند.