کتاب را باز کن

دفترت را باز کن. بوی کاغذ، بوی درخت به مشام می‌رسد. آغاز نوشتن و آغاز خواندن است.



دفترت را باز کن. بوی کاغذ، بوی درخت به مشام می‌رسد. آغاز نوشتن و آغاز خواندن است. به نام او و زیبایی‌های او شروع کن. مهر است و آفتاب پاییزی دل را پر کرده است. خیابانی که به مدرسه می‌رسد، کوچه‌هایی که به مدرسه می‌رسند، چراغانی شده است با آفتاب پاییزی. فرشته‌ها بال‌های زیبای‌شان را زیر پای بچه‌ها فرش کرده‌اند. راه مدرسه چه‌قدر لطیف است. انگار پا روی ابرها می‌گذاری، پا روی جاده‌ای که تو را به سوی نور می‌برد؛ نوری که در دل همه‌ی آدم‌های خوب دنیاست؛ نوری که دست ما را می‌گیرد و می‌برد به کوچه‌های آسمان؛ به سوی چشمه‌های زلال عشق؛ به سوی تمام خوبی‌ها.

مدرسه، کتاب، کلاس، هم‌کلاسی،...؛ چه واژه‌های زیبایی! همه مرا تا تو می‌رساند؛ تویی که این همه زیبایی را آفریده‌ای. دوستت دارم و دوست دارم بیش‌تر بشناسمت. مدرسه جایی است که می‌توانم تو را بیش‌تر بشناسم. پس مدرسه را خیلی دوست دارم.

معلم با آن لبخند دلنشین، کلمه‌ها را مهمان دل‌های‌مان می‌سازد و تخته‌سیاه، خاطرات سبز درختان را برای‌مان تعریف می‌کند و پنجره‌ی کلاس، چشمانمان را با پرواز آشنا می‌سازد.

معلم تمام آن‌چه آن سوی پنجره است، برای‌مان می‌گوید. می‌گوید تا بتوانیم از پنجره‌ی آگاهی ببینیم آن سوی جهان را، آن سوی زندگی را.

مهر است. کتاب را باز کن. بوی گل بلند می‌شود؛ بوی باران، بوی تبسم دریا، بوی نسیم خنک.

کتاب را باز کن. آفتاب پاییزی و صدای خنده‌ی بچه‌ها همه جا را پر کرده است. باز زنگ تفریح است. باز هم شادی این سو و آن سو حیاط می‌دود. چه زیباست این لحظه‌ها! چه زیباست تفریح پس از خواندن و نوشتن! چه زیباست دست در دست هم‌کلاسی‌ها، تمام لحظه‌های مدرسه را نفس کشیدن! نفس کشیدن و جایی در دفتر خاطرات ثبت کردن. دفتر خاطرات مدرسه را باز کن و بنویس: باز هم مهر، باز هم مهربانی، باز هم بهار.