تبدیل ضعف به قدرت / ادب پارسی

گفتم: «بالا بروی، پایین بیایی، من اهلش نیستم. اصلاً نمی‌توانم بخوانم.» گفت: «لازم است؛ نه‌فقط برای کنکور، در آینده برای برقراری ارتباط باید فوت و فنّش را بدانی.»



افتتاح نامه‌ها از نام او                                  هر دو عالم جرعه‌نوش جام او1


گفتم: «بالا بروي، پايين بيايي، من اهلش نيستم. اصلاً نمي‌توانم بخوانم.» گفت: «لازم است؛ نه‌فقط براي كنكور، در آينده براي برقراري ارتباط بايد فوت و فنّش را بداني.»

خلاصه هر چه اصرار مي‌كرد توي كَت من نمي‌رفت كه نمي‌رفت2. درصدم در آزمون‌ها پايين بود؛ چون يا اين سؤالات را پاسخ نمي‌دادم يا غلط مي‌زدم.

حتماً مي‌گوييد: «نويسنده‌ي متن! يك جوري حرف بزن كه ما هم بفهميم موضوع چيست. چه چيز را نمي‌زدي يا غلط مي‌زدي؟»

جانم براي‌تان بگويد كه مشكل اصلي من درس زبان فارسي بود. هر چه خودم را راضي مي‌كردم، برنامه‌ريزي مي‌كردم، وقت تعيين مي‌كردم كه بنشينم و جدي جدي اين درس را بخوانم، نمي‌شد كه نمي‌شد. روزي همين دوستم كه هميشه در بحران‌ها دستم را مي‌گيرد، به من گفت: «مي‌خواهي چه‌كاره شوي؟» گفتم: «بنده اين تصميم را از بچگي گرفته‌ام. بچه كه بودم تصميم گرفتم دكتر بشوم. بعدها كه بزرگ‌تر شدم ياد گرفتم كه دكتر شدن، خوب است ولي كافي نيست و حتماً بايد تخصص هم داشته باشم. پس جراحي عمومي را به عنوان تخصص خود انتخاب كردم.»

گفت: «فكر كن همين حالا جراح شده‌اي و بيماراني را براي جراحي پیش تو آورده‌اند. آيا مي‌تواني بگويي فلاني را عمل مي‌كنم چون از او خوشم مي‌آيد، ‌فلاني را عمل نمي‌كنم چون مثلاً خيلي لاغر است يا كاري به فلان بيمار ندارم چون اضافه‌وزن دارد؟»

گفتم: «نه، پزشك، فردي متعهد است. بايد در حق هر بيماري به غايت دلسوز و مسئوليت‌پذير باشد و فكر و ذكرش درمان باشد.»

گفت: «عزيزم! ضعف تو در هر درس يا مبحث، حكم يك بيمار را دارد و تو تنها پزشكي هستي كه مي‌تواني آن ضعف را به قدرت تبدیل كني و هيچ درمانگر ديگري توان اين كار را ندارد.»

واقعاً حرفش تكان‌دهنده بود. انگار بيدار شدم. با خودم فكر كردم ضعف‌هايم را در زبان فارسي تشخيص مي‌دهم و راه برطرف كردن آن‌ها را پيدا مي‌كنم؛ چون من تنها پزشكي هستم كه اين كار از دستم بر‌مي‌آيد.

اولين موضوعي را كه ضعيف يافتم و سعي كردم روي آن كار كنم تا به قدرت تبديلش كنم مبحث «تغيير معنا در افعال» بود. شما هم حاصل مطالعاتم را بخوانيد:

گاه افعال يك معناي مستقيم دارند؛ مثلاً مصدر «گرفتن» به معناي «اخذ كردن» به كار رفته است:

دستم بگرفت و پا به پا برد                            تا شيوه‌ي راه رفتن آموخت

اما گاهي افعال با توجه به كاربردشان در جمله، معاني مختلفي مي‌گيرند.

حالا معناي  افعال زير را كه از مصدر «گرفتن» مشتق شده‌اند، با هم مقايسه كنيد:

هر چند ما بديم، تو ما را بدان مگير              شاهانه ماجراي گناه گدا بگو (بازخواست مكن)

زآفتاب رخت ماهتاب مي‌گيرد                              ز ماه طلعت تو آفتاب مي‌گيرد (تاريك مي‌شود)

گرفتم ز سيم زرت چيز نيست                             چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟ (فرض مي‌كنم)

نگرفت در تو گريه‌ي حافظ به هيچ روي                  حيران آن دلم كه كم از سنگ خاره نيست (اثر نكرد)

داستان يوسف از قرآن بخوان و پند گير         سرنوشت اين است يا من عنده ام‌الكتاب (دريافت كن)

سرِ چشمه شايد گرفتن به بيل                             چو پُر شد نشايد گرفتن به پيل (مانع شدن، بند كردن)

حافظ، ار خصم خطا گفت، ‌نگيريم بر او                   ور به حق گفت، جدل با سخن حق نكنيم (ايراد نمي‌گيريم)


پاورقي:

1. اسيري لاهيجي

2. كنايه از اين‌كه قبول نمي‌كردم.