نوروز 96

فوت و فن شعر / ادب پارسی

شروع کردم زیر لب نق زدن و غُرغُر کردن که: «ای بابا... این چه وضعی است؟... یعنی چه؟... این طوری که حتی یک تست هم نمی‌توانم بزنم...»



«دلا بيا كه ز غير خدا بپردازيم1                               كنيم سرِ خود را ز غير، پالوده2»3


شروع كردم زير لب نق زدن و غُرغُر كردن كه: «اي بابا... اين چه وضعي است؟... يعني چه؟... اين طوري كه حتي يك تست هم نمي‌توانم بزنم...»

هر چه دست در مو مي‌بردم و سرم را مي‌خاراندم،‌ نمي‌فهميدم شاعر محترم- كه خدا نور به قبرش ببارد- مي‌خواسته چه بگويد كه اين همه لقمه را دور سرش چرخانده است.

پدربزرگم كه از آن قديمي‌هاي استخوان خردكرده4 و نكته‌دان است، نزديك من نشسته بود و با يك قندشكن كه تاريخ ساختش دست‌كم، نيم‌قرن قبل از تولد من بود، قند مي‌شكست و زير لب به قول خودش در دستگاه شور5 آواز مي‌خواند.

وقتي غُرولُند مرا شنيد، دست از كار كشيد و لب از آواز فروبست و دقيق شد روي صورتم و از بالاي عينك زُل زد به من و گفت: «بلند بخوان بابا جان! ببينم حرف حسابش چيست؟»

خودم را كه روي دفتر و كتاب ولو كرده بودم، جمع‌وجور كردم و با نِك و ناله خواندم:

«گفت بر، تُرشو از بر، خورشيد                      كه رطبِ خيره، بارِنا، ردِّ بيد»

پدربزرگم دست‌هايش را از گَرد قند پاك كرد و گفت: «باباجان، اين‌كه ديلماج6 نمي‌خواهد. شاعر شيرين‌سخن كه سنايي باشد، فارسي حرف زده ولي شما داري كلمات را به هم مي‌پيچي... عزيزم، بد مي‌خواني...»

بعد صدايش را صاف كرد و با يك نغمه‌ي خوش شش‌دانگ7 كه بعداً فهميدم در دستگاه ماهور بوده، شعر را خواند و بعد هم دكلمه كرد كه:

«گفت: برتر شو از برِ خورشيد                        كه رطب خيره بار نارَد بيد»

بعد از اين هنرنمايي مفصل و پرشور و حال، بلند و كش‌دار، جملات بيت را به نثر فارسي روان برگرداند:

«گفت: از مقابل خورشيد كنار برو و مانع آسايش من نشو كه درخت بيد هرگز خرما نمي‌دهد.»

انگار يك سطل آب جوش را كم‌كم روي سر و صورت من مي‌ريختند؛ هي داغ مي‌شدم، هي سرد مي‌شدم. پدربزرگ راست مي‌گفت. به جاي اين‌كه سواد خواندن را در خودم تقويت كنم و شعر را درست بخوانم، هي تقصيرها را به گردن شاعر انداختم كه چرا نامفهوم سروده است. اين شد كه تصميم گرفتم با كمك پدربزرگ هنرمندم هر شب روي درست‌خواني اشعار كار كنم تا بتوانم به تست‌هاي قرابت معنايي پاسخ دهم؛ چون به قول ایشان روخواني شعر، فوت و فن دارد.

راستي بابابزرگم براي اين‌كه به قول خودش معرفت و معاني من در درك مطالب اشعار بالا رود، دو سه بيت را مثال زد و شرح داد كه آن ابيات را براي شما هم مي‌آورم:

برند از براي دلي بارها// كشند از براي گلي خارها

(يادتان باشد كلمات مشخص‌شده را بُرند و كُشند و گِل نخوانيد.)

از براي يك دل، بارها مي‌بَرند و به خاطر يك گُل، بارهاي سنگين را مي‌كِشند (حمل مي‌كنند).

2) من‌بعد حكايت نكنم تلخي هجران// كان ميوه كه از صبر برآمد شكري بود

(حواستان را جمع كنيد مَن بعد و شُكري نخوانيدها... چيز زيادي دستگيرتان نمي‌شود!)

از اين به بعد از تلخي‌هاي هجران حكايت نمي‌كنم؛ زيرا حاصل صبر، شيرين و شكرين است.

3) من آن نيم كه دهم نقد دل به هر شوخي// در خزانه به مهر تو و نشانه‌ي توست

(نيم را در معني نصف بخوانيد و در را حرف اضافه در نظر بگيريد يا مُهر را مِهر بگوييد، يقيناً چيزي به دست مي‌آيد كه اصلاً مورد نظر گوينده نبوده ‌است!)

من آن نيستم كه دلم را به هر محبوبي بدهم، بلكه درِ خرانه‌ي دل من فقط مُهر و نشان تو را دارد.


پاورقي:

1. فارغ شويم

2. پاك

3. ملامحسن فيض

4. كنايه از باتجربه

5. اصطلاح موسيقي

6. مترجم

7. اصطلاح موسيقي