دقایق سرنوشت‌ساز / ادب پارسی

فرقی نمی‌کند. مهم این است که ادبیات برود در خون و رگ و پوستت؛ چون تو، هم در کنکور و هم یک عمر از فضایل آن سود خواهی برد.



نام حق سردفتر هر دفتر است                        آن‌چه بی‌نام خدای است ابتر1 است

 با هم قرار گذاشتیم که برای مطالعه‌ی ادبیات از همان اول برنامه‌ریزی کند. بعد از چندین جلسه صحبت و چک و چانه زدن، بالاخره توانستم او را قانع کنم که برای موفقیت در درس ادبیات، دست‌یابی به یک مرحله، کارساز است و آن موقعیت، این است که ادبیات در وجود تو نفوذ کند. حالا می‌شود اسم تو را وقتی به این موقعیت رسیدی، چیزهای مختلفی گذاشت؛ مثلاً یک کمی ادیب... یا نیمچه ادیب... یا ادیب کوچولو.

فرقی نمی‌کند. مهم این است که ادبیات برود در خون و رگ و پوستت؛ چون تو، هم در کنکور و هم یک عمر از فضایل آن سود خواهی برد.

خلاصه بعد از همه‌ی این صغرا و کبراها که چیدم2، یک روز دیدم نشسته حساب و کتاب می‌کند و با اعداد و ارقام، سر و کله می‌زند و آن‌قدر ژولیده و درهم‌ریخته است که انگار دارد یکی از قضایای حل‌نشده‌ی علوم قدیمه را اثبات می‌کند.

به قول امروزی‌ها به ماجرا ورود پیدا کردم و جویای احوالش شدم.

گفت: «ببین من حساب کردم، دیدم ادبیات کنکور کلاً 70 درس دارد که البته چه هفتادی، بگو هفتصد درس! چون هر درسی در بطن خودش چند لایه‌ی مهم و عمیق دارد. این هفتاد درس مجموعاً چند صد لغت دارد و هر لغت- قربانش بروم- سه چهار معنی. ده‌ها شخص معروف و بنام دارد که هر کدام- چشمم کف پای‌شان3- صاحب چند اثرند که بنده باید همه را حفظ کنم، نظم یا نثر بودنشان را بدانم و از موضوعاتشان مطلع باشم. ده‌ها اثر داریم که باید نام صاحبانشان را بشناسم. هزار و یک جور اتفاق در تاریخ ادبیات این کشور رخ داده که باید یاد بگیرم. املای صدها لغت را باید بلد باشم. تازه لغاتی که بعضی‌هاشان چند رو دارند؛ یعنی یک جور تلفظشان می‌کنی ولی به چند شکل می‌نویسی. این‌ها به کنار، باید بتوانی هر شعر را بخوانی و رابطه‌اش را با اشعار متناسبش پیدا کنی. غیر از این باید بتوانی آرایه‌هایش را در طرفه‌العینی4 تشخیص دهی. همه‌ی این‌ها را که یاد گرفتی و فوت و فنّش را دریافتی، تازه می‌رسی به مبحث بی‌نظیر و منحصربه‌فرد زبان فارسی که برای خودش هفت‌خوان رستم دارد. همه‌ی این‌ها را که رد کردی، تازه می‌رسی به تونل وحشت تست زدن.»

بعد از این سخنرانی پرشور باز سرش را کرد توی کاغذ و قلمش و در حالی که زیرچشمی مرا می‌پایید زیر لب زمزمه کرد: «خوب! حالا این همه مرارت و تمرین و خواندن و تست زدن فقط برای 18 دقیقه و 25 سؤال؟ من از شما می‌پرسم، فقط برای 18 دقیقه و 25 سؤال؟ آخر انصاف است؟»

یک لیوان آب خنک دستش دادم که بدون تعارف، لاجرعه سرکشید و بعد هم نفسی عمیق کشید و منتظر شد که من از پاسخ ‌دادن عاجز شوم و بگویم که خوب پس ارزش ندارد که ادبیات فارسی را بخوانی. این‌ها را از طرز نگاهش فهمیدم.

لبخند زدم و گفتم: «از جهان‌پهلوانی که در وزنه‌برداری مرد شماره‌ی یک در تمام دنیا بود شنیدم که می‌گفت در طول تمریناتش بیش از 30 تُن وزنه بلند می‌کرده و روزها و ماه‌ها تلاش می‌کرده و هر بار چند صد کیلو وزنه بالای سر می‌برده تا در یک مسابقه‌ی جهانی در مقابل چشم مردم دنیا و داوران فقط 2 دقیقه بتواند وزنه بزند. او انگیزه‌ی پیروزی داشت. به کوتاهی 2 دقیقه و سختی کارش فکر نمی‌کرد، بلکه به هدفش نگاه می‌کرد.»

به فکر فرورفت و به من خیره شد. ادامه دادم: «پس بجاست که برای 18 دقیقه‌ی مهم و 25 سؤال سرنوشت‌ساز، برنامه‌ریزی کنیم، تلاش کنیم، بخوانیم، حفظ کنیم، تمرین کنیم و تست بزنیم که همه‌ی این‌ها به شیرینی آن پیروزی عزیز و به عزت دانایی می‌ارزد.»


پاورقی:

1. ناقص

2. بیان مقدمات

3. عبارتی که برای دفع چشم‌زخم می‌گویند.

4. در یک چشم به هم زدن