یادش بخیر دوم دبستان بودم

دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم.



دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت: «چه‌کار کردی بدون مداد؟» گفتم که از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت: «دوستت از تو چیزی نخواست؟ خوراکی؟ چیزی؟» گفتم نه، چیزی از من نخواست. مادرم گفت: «او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند. ببین چه‌قدر زیرک است. تو چرا به دیگری نیکی نکنی؟» گفتم چگونه نیکی کنم. مادرم گفت: «دو مداد می‌خریم یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن را به کسی که مدادش گم می‌شود، می‌دهی و بعد از پایان درس می‌گیری.» خیلی شاد شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم. در کیفم مدادهای اضافی بیش‌تری می‌گذاشتم تا به نفرات بیش‌تری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره‌ی کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام صاحب بزرگ‌ترین خیریه‌ی شهر هستم.