داستان کتاب تابستان

بعدازظهر یک روز زیبای تابستان در اتاق باز شد و من وارد محیط جدیدی شدم. سینا مرا به‌آرامی روی میز مطالعه‌اش گذاشت و رفت. اطرافم را نگاهم کردم و کتاب‌ها را دیدم که از داخل قفسه به من اشاره می‌کنند.



بعدازظهر یک روز زیبای تابستان در اتاق باز شد و من وارد محیط جدیدی شدم. سینا مرا به‌آرامی روی میز مطالعه‌اش گذاشت و رفت. اطرافم را نگاهم کردم و کتاب‌ها را دیدم که از داخل قفسه به من اشاره می‌کنند.

- تازه‌وارد! اسمت چیست؟

- از کجا آمده‌ای؟

تا خواستم به سؤال آن‌ها جواب بدهم، دفتر برنامه‌ریزی و کتاب خودآموزی جلوتر آمدند و هر دو با هم گفتند: «ما این کتاب را می‌شناسیم، او از خانواده‌ی ماست.» از این آشنایی خوشحال شدم و خودم را معرفی کردم. «من کتاب تابستان هستم و برای مطالعه و حل تمرین در سه ماه تابستان طراحی شده‌ام. ویژگی مهم من این است که سؤال‌های دو مقطع تحصیلی را دارا هستم؛ یعنی نگاه به گذشته و نگاه به آینده. من برای بچه‌ها از گذشته حرف می‌زنم و آن‌ها را برای آینده هم آماده می‌کنم.» سپس از سایر کتاب‌ها و لوازم‌التحریر سینا خواستم خودشان را معرفی کنند.

خودکار زودتر از همه شروع کرد و از خودش گفت، از سینا و تصمیم مهمش حرف زد و گفت که امسال، تابستان متفاوتی خواهند داشت. من خوشحال شدم و خیالم از بابت سینا آسوده شد؛ چون ما کتاب‌ها، بچه‌های درس‌خوان و پرتلاش را بیش‌تر دوست داریم. در حالی که به سینا و خانه‌ی جدیدم فکر می‌کردم، خوابم برد تا فردا پرانرژی باشم و روز خوبی برای این پسر پرتلاش رقم بزنم.