من و انگیزه‌ی بهاری‌ام

یادم می‌آید روزهای ابتدایی تابستان شروع کردم به کلاس کنکور رفتن و توی هوای گرم خیلی خسته می‌شدم اما آن روز‌ها انگیزه‌ی خیلی خوبی داشتم.

یادم می‌آید روزهای ابتدایی تابستان شروع کردم به کلاس کنکور رفتن و توی هوای گرم خیلی خسته می‌شدم اما آن روز‌ها انگیزه‌ی خیلی خوبی داشتم.

اواخر تابستان کمی خسته شده بودم و تا آمدم به خودم بیایم مدرسه‌ها شروع شد و فشار کلاس کنکور و آزمون یک طرف، فشار مدرسه هم از طرف دیگر خیلی آشفته‌ام کرده بود تا این‌که تازه یک‌دفعه متوجه شدم به خاطر یک ساعتی که ساعت رسمی عقب آمده کم کم دارد روز‌ها کوتاه‌تر می‌شوند و هوا زودتر تاریک می‌شود.

هوای پاییزی، یک پاییز زرد و زمستان سرد و...

متوجه می‌شوید چه می‌گویم؟ حس و حال درس خواندن در پاییز نبود تا این‌که به فکرم رسید شب‌ها بیدار بمانم و از شب‌های بلند پاییزی استفاده کنم اما نمی‌دانم چرا ساعت که از 2 می‌گذشت دیگر ذهنم کار نمی‌کرد.

این حال و هوا با سرد شدن هوا و ال‌نینو که شانس ما امسال که کنکور داشتیم پیدایش شد بدتر هم شد تا الان که آمد بهار جانان.

مدرسه هم که دیگر کم کم تمام شد و کلاس‌های کنکور هم مبحث‌های سخت و طولانی را درس دادند. سرسبزی هوای بهار و نسیم خوشش که از لای پنجره‌ی اتاقم می‌آید داخل خیلی نشاط‌بخش است.

روزهای بلند بهار و بیدار شدن‌های صبح همراه با طلوع آفتاب خیلی به من انگیزه می‌دهد.

جالب‌ترین بخش قضیه این‌جاست که همه و همه- از دبیرها گرفته تا پدر و مادرم- به من می‌گویند از اول تابستان یک طرف و این چهار ماه باقی‌مانده یک طرف. همه می‌گویند این زمان خیلی سرنوشت‌ساز است و رتبه‌ها جابه‌جا می‌شوند. به نظرم قشنگ‌ترین قسمت داستان این است که من خودمم می‌دانم می‌شود؛ یعنی تصمیم گرفتم که بشود.

راستی ما کنکور 95‌ها خیلی هم بدشانس نیستیم‌ها؛ چون امسال یک ماه بیش‌تر از پارسال وقت داریم. خدایا شکرت.

یادتان باشد وقتی دیگران مردد هستند شما باید مصمم تصمیم بگیرید. الان وقتش است.