حقیقتی به نام املا / ادب پارسی

دبیر محترم شروع به خواندن جملات کرد و ما تند‌تند می‌نوشتیم؛ نه مکثی، نه تردیدی، نه فکرکردنی.



بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم                                    مصرع برجسته‌ی نظم قدیم

«ندانم کجا خوانده‌ام در کتاب»1 که فیلسوفی گفته بود هر حقیقتی از سه مرحله می‌گذرد: نخست به مسخره گرفته می‌شود؛ دوم به‌شدت با آن مخالفت می‌شود و سوم به عنوان امری بدیهی پذیرفته می‌شود.

ماجرایی که می‌خواهم برای‌تان تعریف کنم، دقیقاً همان اتفاق بالا بود که آن فیلسوف درباره‌اش سخن گفته است. آن روز املا داشتیم. همه‌ی ما خوش و خندان بودیم و آسوده‌خاطر. برگه‌های سفید روی میزمان آماده بود و آن قدر مطمئن و مستحکم نشسته بودیم که انگار نمره‌ی بیست را قبل از برگزاری آزمون املا گرفته‌ایم.

دبیر محترم شروع به خواندن جملات کرد و ما تند‌تند می‌نوشتیم؛ نه مکثی، نه تردیدی، نه فکرکردنی.

خلاصه املا نوشته شد اما فردای آن روز که دبیرمان برگه‌های تصحیح‌شده‌ را به دست ما داد، با دیدن نمره‌های باورنکردنی (!)، گویی به بدن همه‌ی ما برق وصل کرده بودند، از تعجب خشک شده بودیم.

لبخند دبیرمان و آرامش و سکوت ایشان سرشار از ناگفته‌ها بود:

شماها بودید که می‌گفتید املا خواندن ندارد؟

شماها بودید که می‌گفتید اجازه، املا نگویید، برای همه نمره‌ی بیست بگذارید؟

مگر شماها نبودید که می‌گفتید از املا خیالمان راحت است؟...

حالا نمره‌ی درخشان از یک طرف دلمان را می‌سوزاند و غلط دیکته نوشتن از طرف دیگر.

به خانه که رسیدم، یواشکی و دور از چشم اهل خانواده و مهمانان، به گوشه‌ی اتاق خزیدم و نامه‌ی عملم را از کیفم بیرون آوردم تا مخفیانه غلط‌های املایی را بنویسم.

چند دقیقه گذشت، سایه‌ای را بالای سرم احساس کردم. زیرچشمی اطرافم را نگاه کردم دیدم بر و بچه‌ها (عبارت از خواهرها و برادرها و دختر و پسرعموها و دختر و پسرخاله‌ها و...) با چشم‌های گرد و صورت‌های سرخ به برگه‌ی مقابلم خیره شده‌اند. معلوم شد آن قدر غرق در املا بودم که متوجه ورودشان نشده‌ام.

به محض این‌که دیدند بنده هر لغت املا را همراه با معنی‌اش به قاعده‌ی 100 بار نوشته‌ام، بغض خنده‌شان به‌شدت ترکید و این حقیر  را با خنده‌هایی که تا مرز روده‌بُر شدن پیش می‌رفت، مورد عنایت قرار دادند.

این‌جا مرحله‌ی اول حقیقت را از دید آن فیلسوف گرامی درک کردم. البته دبیر باذوق و فرهیخته‌ی ما انگار که از قبل همه‌ چیز را پیش‌بینی کرده باشد، به ما گفته بود که اگر کسی به خاطر این املای باشکوه، مرحله‌ی اول مواجهه با حقیقت را اجرا کرد (یعنی این کار را به سخره گرفت)، از همین متن به او املا بگویید.

پیشنهاد من برای نوشتن املا با موافقت بچه‌ها مواجه شد و آن‌ها هم سرمست از غرور و مدعی که: «بله... باعث خجالت ماست که تو املایی بدین حد ضعیف داری»، املا را نوشتند و البته نمره‌هایی پایین‌تر از نمره‌ی بنده کسب کردند.

حالا نوبت خنده‌ی من بود و البته طبق نظر فیلسوف دانا، مخالفت آن‌ها که: «یعنی چه؟ ما آمادگی نداشتیم و تو متن دشوار انتخاب کرده‌ای و این واژه‌ها اصلاً وجود خارجی ندارند» و از این حرف‌ها؛ ولی خودشان هم می‌دانستند که چنین نیست.

پس از خنده و شوخ‌طبعی‌های فراوان، همه به این نتیجه رسیدیم که املا از مباحث بسیار مهم ادبیات فارسی است؛ نه‌تنها در کنکور که در زندگی.

پس بر آن شدیم که با جدیت بیش‌تر به این مبحث توجه کنیم و مطالعه‌ی واژه‌های هم‌آوا، توجه به ریشه‌ی کلمات و دسته‌بندی مهمات املایی2 را در برنامه‌ی خود قرار دهیم. این‌جا بود که مرحله‌ی ‌سوم حقیقت به ظهور رسید؛ یعنی پذیرش آن به عنوان یک امر بدیهی از طرف منکران و مخالفانِ اهمیت املا.

پاورقی:

1. سعدی شیرازی

2. منظور کلماتی است که اهمیت املایی دارند.