دکتر «مکسبی» از آن دسته از استادان دانشگاه کالیفرنیا بود که هیچ دانشجویی نمی‌توانست سر امتحانش  تقلب کند یا این‌که سر او کلاه بگذارد. یک روز چهار دانشجو برای تفریح راهی یکی از تفریح‌گاه‌های جنگلی در 150کیلومتری کالیفرنیا شدند. دانشجویان که می‌دانستند استادشان از سفر آن‌ها خبر دارد، قصد داشتند ضمن تفریح، خود را برای امتحان روز دوشنبه نیز آماده کنند، اما در تعطیلات آخر هفته آن‌قدر به 4 دانشجو خوش گذشت که نتوانستند درس بخوانند؛ به همین دلیل یک روز دیرتر برگشتند و سپس سه روز حسابی درس خواندند و نقشه‌ای کشیدند تا دکتر از آن‌ها دوباره امتحان بگیرد. روز چهارشنبه آن‌ها به سراغ دکتر رفتند و گفتند: «استاد ما حسابی درس خوانده بودیم، اما در راه برگشت لاستیک ماشینمان پنچر شد و زاپاس هم پنچر بود. سه روز منتظر ماندیم تا ماشینی از راه رسید و کمکمان کرد و پنچری لاستیک را گرفتیم و حالا هم این‌جا هستیم. آیا شما به ما فرصت تجدید امتحان را می‌دهید.» دکتر مکسبی فکری کرد و تقاضای آن‌ها را پذیرفت، سپس هر کدام را داخل یک اتاق نشاند و برگه‌های امتحان را جلوی‌شان گذاشت. روی برگه‌ها فقط یک سؤال نوشته بود: «کدام لاستیک ماشینتان پنچر شده بود؟»

مطالب مرتبط ...