گزیده نکات علوم اجتماعی- جهان دوقطبی

فرهنگ غرب، با عقاید و ارزش‌های خود، آرمان‌های نوینی، پیش رویِ انسان قرار داد.



کلیات

  • فرهنگ غرب، با عقاید و ارزش های خود، آرمان های نوینی، پیش رویِ انسان قرار داد.

  •  جامعهٔ غربی با این عقاید و آرمان ها، بسیاری از تضادها و چالش های پیشین را پشت سرگذاشت و نظام اجتماعی جدیدی را پدید آورد.

  •  رویکرد نظری کلیسا، رویکردی معنوی و دینی و رویکرد عملی آن دنیوی و این جهانی بود. کلیسا در حالی که مدّعی بود زندگی دنیا را با ارزش های معنوی و دینی اداره می کند، به رفتارهای دنیوی و این جهانی روی می آورد.

  •  جامعهٔ غربی، به دلیل اینکه از حلّ این چالش از طریق اصلاح رفتار دنیوی ارباب کلیسا ناتوان بود، به نفی رابطهٔ دین و دنیا پرداخت و از رویکرد نظری معنوی نسبت به این عالم دست شست.

  • جامعهٔ غربی، چالش اربابان و قدرت های محلّی با قدرت کلیسا را به نفع قدرت دنیوی شاهزادگان حل کرد و بدین سان دست کلیسا را از زمین هایی که تحت نفوذ آن قرار داشت، قطع کرد.

نظریات جدید

  •  سکولاریسم، اگر به انکار آسمان معنا نمی پرداخت، دست کم ارتباط آن را با زمین نادیده می انگاشت.

  •  اومانیسم توجه انسان را به اندیشه و انگیزهٔ او متمرکز می ساخت و انسان را آغاز و انجام همهٔ ارزش ها و آرمان ها معرفی می کرد.

  •  روشنگری از عقلانیتی سخن می گفت که پرسش از مبدأ و معاد را به فراموشی سپرده و ارتباط خود را با ماورای طبیعت و متافیزیک قطع کرده بود و نگاه خود را به طبیعت دوخته و حل همهٔ مسائل بشر را در این عالم نوید می داد.

  • لیبرالیسم نخستین اندیشهٔ سیاسی بود که از متن ارزش ها و آرمان های جدید می جوشید.

چالش های جدید

  •  چالش های جدید جامعه ی غرب، به صورت های متفاوتی مانند اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، منطقه ای و فرامنطقه ای، مقطعی و مستمر، خرد و کلان، معنوی و دینی، معرفتی و علمی، درون فرهنگی و بین فرهنگی، تمدنی، ذاتی و عارضی آشکار می شود.

  •  این چالش ها در بسیاری از موارد متداخل اند و برخی از آنها در عین حال که اقتصادی یا اجتماعی است، می تواند خرد یا کلان نیز باشد.

  •  متفکران غربی در اغلب موارد کوشیده اند بر اساس اصول فرهنگی خود از این چالشها نیز عبور کنند، ولی برخی مواقع به ناگزیر در مسیر عدول از مرزهای هویتی و فرهنگی خود نیز گام برداشته اند.

  •  چالش های ذاتی، ریشه در عقاید و ارزش های درونی یک فرهنگ و جامعه دارد و چالش های عارضی در اثر عوامل خارجی پدید می آیند.

لیبرالیسم

  • لیبرالیسم نخستین اندیشهٔ سیاسی بود که از متن ارزش ها و آرمان های جدید می جوشید.

  •  لیبرالیسم قرن هجدهم و نوزدهم را لیبرالیسم متقدم می نامند.

  • رویکرد لیبرالیسم متقدم، بیشتر رویکردی فردی و اقتصادی است.

  •  لیبرالیسم متقدم، نظام ارباب-رعیتی و ارزش های اجتماعی مربوط به آن را در هم ریخت و  کشاورزان را از بردگی عام و گسترده رها کرد و به آنها اجازه داد تا مهاجرت کنند و دربارهٔ شیوهٔ زندگی خود تصمیم گیری کنند. موانع ارزشی و هنجارهای نظام اخلاقی پیشین را از پیش پای صاحبان ثروت برداشت و کشاورزان را به صورت کارگرانی درآورد که سرمایهٔ وجود خود را در معرض خرید صاحبان ثروت و صنعت قرار می دادند و سرمایه داران نیز آزادانه به استثمار و بهره کشی از بردگان جدیدی می پرداختند که به ظاهر از همهٔ قید و بندهای پیشین آزاد شده بودند.

  • لیبرالیسم با تکیه بر شعار آزادی و خصوصاً آزادی اقتصادی، راه استثمار را برای صاحبان ثروت باز کرده و عدالت را در عرصهٔ حیات انسانی نادیده انگاشته بود و بدین ترتیب، نخستین چالش و تضاد که چالش فقر و غناست، در بطن کشو رهای غربی شکل گرفت.

  • نظریه پردازان اقتصاد لیبرال، آزادی فعالیت صاحبان سرمایه را ضامن پیشرفت جامعه می دانستند و هر نوع مداخلهٔ دولت را منع می کردند. آنان حتی کمک به مستمندان را بیهوده می دانستند.

  • اندیشمندان علوم اجتماعی و سیاسی در نقد لیبرالیسم متقدم ، از دو مفهوم آزادی مثبت و منفی سخن گفته اند.

آرای نظریه پردازان لیبرال

  •  مالتوس در نفی حق حیات کسانی که در فقر متولد می شوند، معتقد است، انسانی که در دنیای از قبل تملّک شده به دنیا می آید، اگر نتواند قدرت خود را از والدینش دریافت کند و اگر جامعه خواهان کار او نباشد، هیچ گونه حقی برای دریافت کمترین مواد غذایی یا چون و چرا در مورد مقام و موقعیت خود ندارد. در سفرهٔ گستردهٔ طبیعت، جایی برای او وجود ندارد، طبیعت حکم به رفتن او می دهد و خود نیز این حکم را اجرا می کند.

  •  ریکاردو از اقتصاددانان کلاسیک، حتی رفاه کارگران را موجب بالاتر رفتن تولید نسل آنها و پیدایش مشکلات بعدی می داند و معتقد است، اگر حاکمان ما فعالیت خود را به وظایف مشروع خود محدود کنند و بگذارند سرمایه، پرسودترین راه خود را دنبال کند، کالاها قیمت مناسب خود را داشته باشند، استعداد و تلاش، پاداش طبیعی، بلاهت و حماقت، مجازات طبیعی خود را ببیند و آنها به حفظ صلح، دفاع از مالکیت، کاستن از بهایی که باید برای قانون پرداخته شود، و رعایت صرفه جویی در بخش های مختلف دولت بپردازند، به بهترین وجه، پیشرفت کشور را تأمین خواهند کرد. اگر دولت این کارها را انجام دهد، مردم بقیهٔ کارها را انجام خواهند داد.

نتیجه ی حاکمیت لیبرالیسم

  •  حاکمیت لیبرالیسم اقتصادی موجب شد تا دولتمردان انگلیسی از هر اقدامی برای مقابله با قحطی ایرلند خودداری کنند.

  •  این قحطی بیش از یک میلیون نفر مهاجر و قریب به یک و نیم میلیون نفر تلفات جانی داشت.

  •  در اوج قحطی نه تنها دولت، هیچ کمکی به مردم نکرد، حتی مانع از صدور گندم و جو از ایرلند نشد.

مارکسیسم

  • برخی اندیشمندان کشورهای اروپایی، برای حل مشکل فاصلهٔ فقر و غنا، در چارچوب ارزش ها و آرمان های فرهنگ جدید غرب، نظریه هایی ارائه دادند.

  • مارکس در نیمهٔ دوم قرن نوزدهم به نقد لیبرالیسم اقتصادی پرداخت.

  •  از نظر او چالش های ساختار اجتماعی نظام سرمایه داری، تنها با یک حرکت انقلابی، قابل حل بود.

  •  نظام اجتماعی موردنظر مارکس از فردگرایی لیبرالیستی و اقتصاد سرمایه داری عبور می کرد، مالکیت خصوصی را از بین می برد و صورتی سوسیالیستی و کمونیستی پیدا می کرد.

  • سوسیالیسم و کمونیسم در مقابل فردگرایی، دو رویکرد جامعه گرا هستند.

  • سوسیالیسم به مالکیت خصوصی معتقد است، ولی مانند سرمایه داری آن را مطلق نمی داند.

  • کمونیسم به مالکیت فردی مقید نیست.

  • مارکسیسم، ناظر به اندیشه های سیاسی مارکس است.

  •  مارکس، سوسیالیسم را مرحله ای انتقالی برای رسیدن به کمونیسم می دانست.

  •  مارکسیسم نظریه ای بود که در چارچوب بنیان های فرهنگی غرب، به حل مسائلی می پرداخت که در متن این فرهنگ پدید آمده بود.

  •  رویکرد نظری مارکس نسبت به عالم نیز رویکردی سکولار، بلکه ماتریالیستی بود.

  • مارکس قصد عبور از بنیان های نظری فرهنگ غرب را نداشت؛ بلکه در چارچوب همان مبانی به حل مسائل اجتماعی جامعهٔ خود می پرداخت.

شکل گیری بلوک شرق و غرب

  • بعد از انقلاب فرانسه طرفداران نظریه های لیبرالیستی در طرف راست و منتقدان آن در طرف چپ مجلس فرانسه قرار می گرفتند. به این ترتیب، این دو گروه با عنوان دو جریان چپ و راست شناخته شدند.

  • مخالفان نظام سرمایه داری که تحت عنوان جریان چپ قرار می گرفتند، احزاب و اتحادیه های کمونیستی را تشکیل دادند. حزب کمونیست شوروی درسال 1917 میلادی توانست قدرت را در روسیه به دست گیرد.

  •  این دو جریان، طی قرن بیستم بلوک شرق و غرب را شکل دادند. بلوک شرق شامل شوروی سابق و کشورهای اروپای شرقی و چین بود و بلوک غرب، آمریکا و اروپای غربی را در بر می گرفت.

  • نظام های سوسیالیستی و مارکسیستی با انتقاد از لیبرالیسم قرن هجدهم، عدالت اجتماعی و توزیع مناسب ثروت را شعار خود قرار می دادند؛ اما آنها نیز با دو مشکل اساسی مواجه شدند:

  1. از بین رفتن آزادی افراد: به بهانهٔ عدالت اقتصادی، نه تنها آزادی های معنوی، بلکه آزادی دنیوی افراد نیز از بین رفت.

  2. پیدایش طبقۀ جدید: طبقهٔ جدیدی در دامان کشورهای سوسیالیستی شکل گرفت که بر مدار قدرت سازمان می یافت.

  • چالش و نزاع بلوک شرق و غرب در تمام قرن بیستم تا فروپاشی بلوک شرق در سال 1991 میلادی ادامه یافت.

  • چالش و نزاع بلوک شرق و غرب به لحاظ جغرافیای سیاسی، چالشی منطقه ای نبود؛ بلکه چالشی جهانی بود.

  •  بلوک شرق و غرب با دو نظام اقتصادی و سیاسی متفاوت، جهان را به دو قطب اصلی تقسیم کرده بودند. آمریکا و شوروی به عنوان دو ابرقدرت در کانون این دو قطب قرار داشتند.

  •  این دو قطب با آن که از نظر سیاسی، اقتصادی و جغرافیایی، در دو بخش متمایز و جدا قرار می گرفتند، از جهت فرهنگی به فرهنگ واحدی تعلق داشتند؛ یعنی شرق سیاسی نیز در متن غرب فرهنگی قرار داشت.

  •  بنابراین، چالش بلوک شرق و غرب از نوع چالش هایی بود که درون یک فرهنگ و تمدن واحد پدید می آیند، نه از نوع چالش هایی که بین فرهنگ های مختلف، به وجود می آید و چالشی نیست که هنگام تبدیل و تغییر یک فرهنگ و تمدن آشکار می شود.

منبع :

فایل های ضمیمه
ارغوان عبدالملكی