تویی که می‌شناسمت

من پشتیبانم. از پشت همین نیمکت‌ها آمده‌ام.

تویی که می‌شناسمت

من پشتیبانم. از پشت همین نیمکت‌ها آمده‌ام.

تابستان را با لحظه‌شماری شنیدن بوی ماه مهر به پایان می‌بردم و خرداد را در انتظار گرمای آسایش تابستان.

هم با استرسِ شب‌های امتحان آشنایم و هم بازی‌های راهِ مدرسه را حظّ برده‌ام.

هم شب‌ها خوابِ تراز آزمون دیده‌ام و هم روزها غرق در افکار بعدِ کنکور و دانشگاه، خیال‌پردازی‌ها کرده‌ام.

چه ذوقی می‌کرد مادر از بررسی دفتر برنامه‌ریزی من و چه کیفی می‌کرد پدر از افزایش معدلم در مدرسه!

آخ که چه جمعه‌شب‌هایی می‌شد، وقتی که تراز آزمونم بیش‌تر می‌شد!

من هم مثل تو سختی کشیده‌ام، مقایسه‌ها دیده‌ام و سرزنش‌ها شنیده‌ام.

اما بالاخره موفق شدم و اکنون در کنار توام.

هنوز هم در حال یادگیری‌ام؛ اما آمده‌ام که باشم.

نه منتی دارم و نه ادعایی.

این‌جایم تا کمکی باشم هر چند کوچک، اما ساده و صمیمی.

این‌جایم و می‌خواهم کمکی باشم تا بدانی و بتوانی آن‌چه را باید و بخواهی و بیابی آن‌چه را سزاوار است.

این‌جایم تا نروی آن‌جا که نشاید.

تو یکی هستی مثل خود من.  

خانه‌ی دوست همین‌جاست و تو همانی که می‌شناسمت.

من پشتیبانم.