جمعه‌ی قشنگ آزمون

روز جمعه پاییزی وقتی داخل حیاط حوزه‌ی آزمون نشسته بودم و منتظر ورود به جلسه بودم ناگهان پسری را دیدم که روی ویلچر نشسته و با پدرش وارد حوزه شد. ب



روز جمعه پاییزی وقتی داخل حیاط حوزه‌ی آزمون نشسته بودم و منتظر ورود به جلسه بودم  ناگهان پسری را دیدم که روی ویلچر نشسته و با پدرش وارد حوزه شد. 

برای کمک کردن نزدیک شدم و او به طبقه‌ی اول جایی که باید آزمون می‌داد بردم. وقتی کوله‌اش را کنارش بردم دیدم دفتر برنامه‌ریزی و کتاب خودآموزی‌ و یکی دو  کتاب آبی را به همراه آورده بود تا پشتیبانش ببیند و نظر بدهد.

کلاً هم از نظر ذهنی و هم روحی آماده بود.

او با هدف و قشنگ بر ناتوانی‌اش چیره شده بود و توانست بر جاده‌ی ‌موفقیت گام بردارد. بعد از آن روز تصمیم گرفتم چشم‌هایم را بر دنیا زیباتر باز کنم و با یک دید دیگر نگاه کنم و بابرنامه حاضر شوم.