اشک و لبخند

در گوشم گفت: «حتماً روزی دکتر می‌شوم و به آدم‌های دیگر کمک می‌کنم.»



زیباترین خاطره‌ی من از سال‌هایی که در کانون هستم و منجر شد به عنوان عضوی کوچک از این خانواده باشم و بمانم این بود که در مدرسه دانش‌آموزی سخت‌کوش داشتم که با لباسی کهنه به مدرسه می‌آمد و اکثر زنگ‌های تفریح گوشه‌ی حیاط کتاب به دست بود. نگاه خسته‌ی شاگرد و لبخند پر از غم او ذهنم را درگیر کرده بود. منتظر بودم که به بهانه‌ای با او دور از چشم‌های هم‌کلاسی‌هایش همصحبت شوم. یک روز بارانی از مدرسه که بیرون آمدم متوجه او شدم که بدون چتر راهی خانه است. به او نزدیک شدم و از او خواستم با هم زیر یک چتر برویم. چند دقیقه سکوت بین ما حاکم بود. سر حرف را باز کردم و از خودم گفتم؛ از این‌که من هم بچه‌ی روستا هستم و برای درس خواندن و رفتن به مدرسه چه مشکلاتی داشتم. او بعد از چند دقیقه از خودش گفت؛ از پدری که مریض و بستری است، از مادری که از بس کارهای مردانه کرده، خسته و درمانده شده، از دست‌های پینه‌بسته‌ی او، از تن خسته‌اش که هم جور مادر می‌کشد و هم پدر، از دو برادر و خواهر کوچکش که از بچگی  مزه‌ی فقر را چشیده‌اند، از آرزوهایش گفت که می‌خواهد دکتر شود اما  با مخارج زندگی و مدرسه نمی‌توانست. نمی‌دانست مدرسه بیاید که به آرزوهایش برسد یا ترک تحصیل کند و به کمک مادر بشتابد. در این لحظه زیر باران رفت تا اشک‌هایش با باران یکی شود و زیر باران غرورش را حفظ کند. نمی‌دانم زمان چگونه گذشت. به خانه‌اش رسیده بودیم. مادرش در آن روز بارانی مشغول شستن لباس‌ها با دست در حیاط بود. او با لبخندی  خداحافظی کرد و رفت و من را با هزار غم تنها گذاشت. تصمیم گرفتم کمکش کنم. عصر همان روز به نمایندگی کانون قلم‌چی که مشغول به کار بودم رفتم. بعد از بازگو کردن شرایط او، مدیر تصمیم گرفت او و برادرش را که ششم بود، بورسیه کند. من آن‌قدر خوشحال بودم که نمی‌توانستم تا فردا منتظر بمانم. غروب به منزلشان رفتم و ماجرا را برای مادرش گفتم. او اشک می‌ریخت و می‌خندید و هزاران شکر و دعا بر لب داشت. مریم با تمام وجودش مرا در آغوش گرفت و می‌گریست. در گوشم گفت: «حتماً روزی دکتر می‌شوم و به آدم‌های دیگر کمک می‌کنم.»

معادله و تابع‌های درجه ی دوم از ریاضی سوم انسانى
  برای شرکت در کلاس کلیک کنید( سوم انسانى)
دبیر : معصومه اکبری صحت