با مدرسه فردایی تازه‌تر شروع می‌شود

یک سال بزرگ‌تر شده بود. امسال دیگر دلشوره‌ی سال گذشته را نداشت.



یک سال بزرگ‌تر شده بود. امسال دیگر دلشوره‌ی سال گذشته را نداشت. دلتنگ مدرسه رفتن شده بود. معلم کلاس چهارم را می‌شناخت و این موضوع درون مهرداد اعتمادبه‌نفس و نیروی فوق‌العاده‌ای ایجاد کرده بود.

کتاب‌هایی را که مادرش جلد کرده بود ورق زد و با خود گفت: «من باید این همه مطالب را در طول چند ماه بخوانم و یاد بگیرم!» و بعد به یاد کتاب ریاضی سومش افتاد که دو هفته‌ی پیش داشت دوره‌اش می‌کرد و تمام سرفصل‌های کتاب یادش می‌آمد: «از فردا مطالب تازه‌ای یاد می‌گیرم.»

از پنجره‌ی اتاقش شاخه‌ی درختی را که باد پاییزی به حرکتش درآورده بود دید. انگار پاییز هم مثل پدر، مادر، معلم و هم‌کلاسی‌هایش از آمدنش به کلاس بالاتر احساس شعف و شادی می‌کردند.