سخت‌کوشی را از قطره‌ی آب بیاموز

عصر جمعه‌ی روز آزمون مثل قرار همیشگی همراه خانواده برای دریافت کارنامه راهی کانون شدم که بعد از دریافت کارنامه عصرانه را در طبیعت بخوریم.



عصر جمعه‌ی روز آزمون مثل قرار همیشگی همراه خانواده برای دریافت کارنامه راهی کانون شدم که بعد از دریافت کارنامه عصرانه را در طبیعت بخوریم؛ اما این کارنامه با کارنامه‌های آزمون‌های گذشته متفاوت بود. دو هفته را به مطالعه و درس خواندن پرداخته بودم. به محض رسیدن به کانون پله‌ها را دو تا یکی کردم تا سریع‌تر کارنامه را بگیرم اما با دیدن کارنامه شکه شدم. ترازم به خاطر اشتباه‌های زیادم پایین‌تر آمده بود. با ناراحتی کانون را ترک کردم و به سمت ماشین رفتم. پدر و مادرم با دیدن چهره‌ام سکوت کردند و از کارنامه چیزی نپرسیدند. ماشین پر شد از سکوت و گاهی نگاه پدر را از آینه‌ی ماشین که منظر شکستن سکوتم بود حس می‌کردم اما ذهنم پر بود از حرف‌های عجیب و غریب. این همه تلاش چه شد؟ هر چه کم‌تر بخوانم نتیجه‌ی بهتری می‌گیرم! ذهنم آن‌قدر مشغول بود که صدای ترمز ماشین مرا به خود آورد که کنار رودخانه‌ای ایستاده بودیم. من هم کنار رودخانه رفتم و با پر و خالی کردن آب داخل مشتم خودم را سرگرم می‌کردم. چند لحظه نگذشته بود که دستی را روی شانه‌هایم احساس کردم. پدرم کنارم نشسته بود. گفت آب را در دستم نگه دارم و تکان بدهم و ببینم که چه‌قدر راحت در دستم جابه‌جا می‌شود. سپس سنگ بزرگی را نشانم داد و مرا متوجه سفتی و استحکامش کرد؛ اما با این حال قطره‌های کوچک آب با سخت‌کوشی مداوم آن را سوراخ کرده بودند و از داخلش رد می‌شدند. پدرم به من گفت که از این قطرها بی‌اراده‌تر نیستم و علم سخت‌تر از این سنگ نیست. کافی است خسته نشوم و تلاش کنم. پدرم درست می‌گفت. باید دوباره شروع کنم با سخت‌کوشی و جدیت بیش‌تر.