اولین روز مدرسه‌ی سارا

سارا جان! بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.



صبح روز اول مهر بود. مادر سارا برای بیدار کردن سارا به اتاقش رفت و گفت: «سارا جان! بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.» سارا به زور چشمانش را باز کرد و خمیازه‌ای کشید و در حالی که خواب‌‌آلود بود با عجله بیدار شد و به سراغ جمع کردن وسایلش رفت و در حالی که به دنبال وسایلش بود گفت: «مامان! تو مداد و دفتر مرا ندیدی؟ خط‌کش و دفتر نقاشی‌ام کجاست؟ وای دیرم شده! من نمی‌خواهم به مدرسه بروم!»

مادر گفت: «دو دلیل برای من بیاور که چرا نمی‌خواهی به مدرسه بروی!» سارا گفت: «من نمی‌توانم صبح از خواب بیدار شوم و هنوز خوابم می‌آید و تا بخواهم کیف و وسایلم را آماده کنم دیرم می‌شود.» مادر لبخندی زد و گفت: «به تو گفته بودم برای این‌که بتوانی وقتی از خواب بیدار می‌شوی شاد و سرحال باشی باید شب را زود بخوابی و قبل از خواب وسایلت را آماده کنی تا چیزی را جا نگذاری، چون اگر بخواهی قبل از رفتن به مدرسه وسایل داخل کیفت را مرتب کنی ممکن است دیر به مدرسه برسی.» سارا که حسابی کلافه شده بود به مادرش قول داد که وقتی از مدرسه آمد اتاقش را مرتب کند و تکالیفش را به‌موقع انجام دهد و وسایل داخل کیفش را مرتب کند و شب را زود بخوابد تا صبح شاداب و سرحال با خوردن یک صبحانه‌ی کامل سر کلاس درس حاضر شود.