نوروز 96

خاطره‌انگیزترین مهر من

هر سال آخرهای تابستان نزدیک مهرماه من و دوستم همراه بابا و مامان برای خرید وسایل مدرسه به شهر می‌رفتیم. برای خرید وسایل مدرسه چه ذوقی می‌کردیم!



هر سال آخرهای تابستان نزدیک مهرماه من و دوستم همراه بابا و مامان برای خرید وسایل مدرسه به شهر می‌رفتیم. برای خرید وسایل مدرسه چه ذوقی می‌کردیم! 

دفترهای نو و مدادرنگی‌ها و بقیه‌ی وسایل را مثل دوقلوها شبیه به هم برمی‌داشتیم. در آخر هم با خوردن یک بستنی قیفی خرید ما تمام می‌شد و بعد از ناهار تمام روز کنار هم به جلد کردن دفترها مشغول می‌شدیم؛ اما سالی که می‌خواستیم برویم کلاس پنجم وقتی رفتم دنبال دوستم با من نیامد و به من گفت که مادرش پول کافی برای خرید ندارد و تمام پول‌ها هزینه‌ی دکتر پدرش شده‌ است و او هم تصمیم گرفته بود از وسایل پارسال استفاده کند. من هم که حال او را دیدم چیزی نگفتم و به‌تنهایی برای خرید رفتم.

هیچ ذوقی نداشتم و جالب این‌جا بود که هر چه می‌خریدم پدرم دو سری برمی‌داشت و می‌گفت لازم می‌شود و در یک پاکت دیگر می‌گذاشت. خریدها تمام شد اما من مثل هر سال عصر آن روز سراغ جلد کردن دفترهایم نرفتم و آن‌ها را کنار اتاق گذاشتم و یک جا نشستم. تمام حواسم پیش مریم بود. دلم نمی‌خواست امسال لباس تازه بپوشم.

با خودم گفتم وقتی دوستم لباس نو ندارد حتماً خجالت می‌کشد. ناگهان چشمم به قلک قرمزرنگم افتاد که چند ماهی بود که برای خرید ساعت در آن پول می‌انداختم. قلک را برداشتم و رفتم پیش بابا و به او گفتم: «بابا! می‌شود با این پول‌ها برای مریم لباس بخری؟» بابا که مات و مبهوت نگاهم می‌کرد به من گفت: «مگر این پول‌ها را برای خرید ساعت جمع نکردی؟» من که اشک در چشمانم جمع شده بود گفتم: «بابا دل مریم می‌شکند. بعداً دوباره پول جمع می‌کنم.» بابا بغلم کرد و گفت: «برو آن پاکتی را که گفتم بعداً لازمت می‌شود بیار. آن‌ها را برای مریم خریدم. من متوجه شدم حواست به اوست.» بابا را محکم بغل کردم و از او اجازه گرفتم تا وسایل را به مریم بدهم. وقتی مریم فهمید که برای او هم وسیله خریده‌ایم از خوشحالی نمی‌دانست چه‌کار کند. تمام عصر با هم دفترها را جلد کردیم. از آرزوهای‌مان گفتیم و تا شب آن‌جا ماندم.

وقتی بابا آمد دیدم دستش دو تا ساعت صورتی از همان‌هایی است که می‌خواستم بخرم. یکی را به من داد و یکی را به مریم و گفت: «این هم برای دخترهای گل خودم که وقت را از دست ندهند.» شادی من آن روز تکمیل شده بود. بابا موقع آمدن به خانه گفت: «دخترم ساعت جایزه‌ی تو بود و دوست دارم همیشه با دوستانت مهربان باشی و هوای آن‌ها را داشته باشی.»