فرش خانه یا برنامه‌ی راهبردی

اشک شوق از چشمانش جاری بود. احساس کردم از فرط شادی بلند بلند فریاد می‌زند تا همه بشنوند: «فرش زیر پای‌مان پله‌ی موفقیت پسرم شد.»



اشک شوق از چشمانش جاری بود. احساس کردم از فرط شادی بلند بلند فریاد می‌زند تا همه بشنوند: «فرش زیر پای‌مان پله‌ی موفقیت پسرم شد.»

کنجکاوی امانم را بریده بود. پرسیدم: «رتبه‌ات چند شده که پدر این‌قدر خوشحال‌اند؟»

با خنده‌ گفت 166 و شروع کرد به تعریف از روزی که به کانون آمد و با خدمات بورسیه آشنا شد؛ اما برای هزینه‌های رفت و آمد و نوشت‌افزار و هزار قلم دیگر با مشکل مواجه بود. می‌گفت پدر به‌تازگی بی‌کار شده بود؛ اما همیشه می‌خندید و می‌گفت: «روزی در مطب خودت باید مرا ویزیت کنی پسر!»

ادامه داد و گفت: «آن روزها خیلی حوصله‌ی درس خواندن نداشتم و پایبند برنامه‌های کانون نبودم؛ اما فردای روزی که پدرم اولین کارنامه‌ی کانونم را دید تنها اتاق خانه‌مان برهنه شد. به خانه که رسیدم اتاق بی‌روح خانه تبدیل شده بود به کتابخانه‌ی کتاب‌های آبی و یک میز تحریر که برنامه‌ی راهبردی روی آن چسبانده شده بود. آن میز با آن شمایل شد یکی از باارزش‌ترین یادگاری‌‌های زندگی من؛ اما کانون و برنامه‌ی راهبردی پلی شد برای گذشتن از همه‌ی حسرت‌ها و ناامیدی‌ها و پاسخی برای دستان پرقدر پدر.»